Che Guevara چه گوارا

Che Guevara چه گوارا


*



کانون وبلاگ‌نویسان ایران


نه به اعدام




Atom 1.0
RSS 2.0

لينك ها

کانون وبلاگنويسان ايران پنلاگ
کانون وبلاگنويسان ايران وبلاگ اعضا

شبح
سياهكل
آتش
گل کو
companero che
سرزمين آفتاب
مطالعات فرهنگی رادیکال
قاصدک مبارز
ناهید رکسان
سعيد سامان
من و پالتاک
ایسکرا
نيك آهنگ كوثر
ملا حسني
شادی شاعرانه
با حسی به سرخی خون ایستاده ام
يک گيله مرد
لندني
بادبان
تا آزادی
گلشن سنتر
خواندني ها
آزادی نو
خسن آقا
نانا
شمرنامه
سیپریسک
خرس مهربان
این بشر زمینی
رک گو
یزیدم
قمارعاشقانه
حاشیه دو نفری
داستان‌گو
اصغرآقامعروف به هادی خرسندی
آفساید
پنجره گشوده-عزيزِِی
دوستداران احسان طبری
بامداد
گوشزد
نگاه
وب . آ . ورد
و چه و چه و چه
علی جوادی- اتحاد کمونیسم کارگری
سیامک ستوده
آزادی بیان
نشريه دانشجويي بذر
کمونيست
هواداران سازمان فداييان اقليت
دانشجوی کمونیست
اتحاديه جوانان سوسياليست انقلابي
(YCO) سازمان جوانان کمونيست
گزارشگران بدون مرز
مبارزه برای لغو اعدام
(مانیها(تخصصی شعر


آرشيو

November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
June 2005
May 2007
September 2007
January 2008
February 2008
March 2008
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
December 2009

اعضای پن‌لاگ


This page is powered by Blogger. Why isn't yours?
    ۱۰ آذر ۱۳۸۳



از عموهايت
احمد شاملو
نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه بام کوچکش
به خاطر ترانه اي
کوچکتر از دست هاي تو

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره
روشن تر از چشم هاي تو

نه به خاطر ديوارها - به خاطر يک چپر
نه به خاطر همه انسان ها - به خاطر نوزاد دشمنش شايد
نه به خاطر دنيا - به خاطر خانه تو
به خاطر يقين کوچکت
که انسان دنيايي است

به خاطر آرزوي يک لحظه من که پيش تو باشم
به خاطر دست هاي کوچکت در دست هاي من
و لب هاي بزرگ من
بر گونه هاي تو
به خاطر پرستويي در باد، هنگامي که تو هلهله مي کني
به خاطر شبنمي بر برگ، هنگامي که تو خفته اي
به خاطر يک لبخند
هنگامي که مرا در کنار خود ببيني
به خاطر يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترينِ شب ها تاريک ترين شب ها
به خاطر عروسک هاي تو، نه به خاطر انسان هاي بزرگ
به خاطر سنگفرشي که به تو مي رساند، نه به خاطر شاهراه هاي دوردست
به خاطر ناودان، هنگامي که مي بارد
به خاطر کندوها و زنبورهاي کوچک
به خاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام

به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک بر خاک افتادند
به ياد آر
عموهايت را مي گويم
از مرتضا سخن مي گويم.


نوشته چه گوارا درتاريخ: ۹/۱۰/۱۳۸۳ ۰۸:۱۳:۰۰ بعدازظهر

|

    ۲۳ آبان ۱۳۸۳


عرفاتي که من مي شناختم

اوايل انقلاب بود – فکر ميکنم فروردين 58–تلويزيون ياسر عرفات را نشان ميداد و من هم به کارهايش ميخنديدم- سادگي اش من را به خنده مي انداخت – از احساسات دو آتشه اش و از "ثوره ثوره حتي النصر" گفتنش .
مهماني از راه رسيد . تازه از کشور آرزوهاي طلايي برگشته بود تا به رسم رياکارانه آن دوران به وطنش خدمت کند . عرفات را که ديد گفت اين "تروريست کثافت" را چرا توي تلويزيون نشان ميدهند. بهت زده شدم ، با خودم ميگفتم عرفاتي که من بواسطه مصاحبه اوريانا فالاچي ميشناختم تروريست کثافت نبود. ظاهرآ بدل فالاچي هم نه نشسته بود خصوصآ چشم هايش که براحتي موضع گيري ميکنند و در مصاحبه خصومت مي ورزند ولي نه او و نه هيچ آدم آزاده اي عرفات را تروريست کثافت نام نداد. بحثمان شد ، گفتم او از وطنش دفاع ميکند. آنقدر دلباخته عرفات نبودم که رگ گردني بشوم و کار بالا بگيرد.بحث تندي شد و تمام شد. من دل به پزشک مبارز فلسطيني جرج حبش داشتم که البته تاريخ ثابت کرد که بايد دل به عرفات ميدادم و نه حبش – هرچند تاريخ به جرج حبش اين پزشک اطفال فلسطيني نيز تمام آنچيزهايي را که بايد مي آموخت ، آموخت.
مهمان آن روز ما در ايران ماند و پستش را گرفت و جزو بدنه جمهوري اسلامي شد. يادم است بار ديگر ديدمش - ده سال بعد – من را که ديد شروع کرد در مورد اينکه يک تروريست هميشه خائن است صحبت کردن و اينکه عرفات به مردمش خيانت کرده و بدنبال صلح با يهودي هاي پست فطرتي است که نا بجا از زير دست هيتلر جان بدر برده اند. مهمان آن روز ما، چند سالي بعد پورسانت هايش را از ايران خارج کرد و باز هم برگشت به سرزمين آرزوهاي طلايي.
سال پيش بود از دوستي فلسطيني در مورد عرفات پرسيدم - دوست فلسطيني جوان و پرشور – مي گفت يکبار در گرماگرم درگيري و دفاع ديدم عرفات کنارم است و دارد تير اندازي ميکند.


از مصاحبه اوريانا فالاچي با عرفات:
اگر نميخواهيد ، حتي سن خود را اظهار کنيد ، پس چرا خود را مورد توجه دنيا قرار مي دهيد و اجازه ميدهيد که در همه دنيا شما را بعنوان رهبر نهضت مقاومت فلسطين بشناسند؟
ولي من رهبر اين نهضت نيستم! نميخواهم باشم ! واقعآ اينطور است ، قسم ميخورم. بالاترين مقام من حداکثر عضويت در کميته مرکزي است. يکي از اعضاي بيشمار کميته و دقيقتر بگويم به من دستور داده اند که سخنگو باشم. يعني اعلام کننده تصميمات ديگران. اين مسئله که مرا رهبر مي دانند برايم بسيار مبهم است: نهضت مقاومت فلسطين رهبر ندارد. در عمل ما سعي داريم رهبري دست جمعي را اعمال کنيم،البته با مشکلاتي مواجه خواهيم شد، ولي سعي و اصرار ما اينست که اين اصل را رعايت کنيم و اين مسئوليت و اعتبار را فقط به يک فرد ندهيم و اين مفهومي نو است که ميتواند ارزش توده ها را حفظ کند و نقش برادراني که کشته ميشوند در نظر داشته باشد. من اگر بميرم، کنجکاوي شما ارضا خواهد شد و همه چيز را درباره من خواهيد دانست. ولي تا لحظه مرگ، خير
.


نوشته چه گوارا درتاريخ: ۸/۲۳/۱۳۸۳ ۱۱:۴۱:۰۰ قبل‌ازظهر

|

    ۱۹ آبان ۱۳۸۳


فوری
از دادن هرگونه اطلاعات شخصي در مورد وبلاگنويسان دربند در محيط اينترنت خودداري کنيد- مگر اينکه مطمئن باشيد انتشار اين
اطلاعات به وبلاگنويس کمک خواهد کرد.


نوشته چه گوارا درتاريخ: ۸/۱۹/۱۳۸۳ ۰۸:۲۳:۰۰ قبل‌ازظهر

|

    ۱۵ آبان ۱۳۸۳


زوربا و سارتر
زوربا يک از جالبترين شخصيت پردازي هايي که تاريخ رمان نويسي به خود ديده است – تکه اي از کتاب کازانتزاکيس را براي
خواندن دوستان انتخاب کردم که نميدانم چرا تا بدين حد من را به ياد اشعار پابلو نرودا شيليايي مي اندازد:

چه کساني نمينويسند
از کتاب زورباي يوناني نوشته نيکوس کازانتزاکيس- ترجمه محمد قاضي

زوربا گفت:" تو تمام حرفهايي را که کتابهايت به تو ميگويند مي بلعي. ولي بدان که آدم هايي که آن کتابها را مي نويسند چه فضل فروشان مضحکي هستند! آنها به راستي از زنان و مرداني که به دنبال زنان مي افتند چه مي دانند؟ هيچ!"

من به ريشخند گفتم " زوربا ،تو چرا خودت کتابي نمينويسي و همه اسرار عالم را براي ما شرح نمي دهي؟"

-چرا؟تنها به اين دليل که من با همه اسراري که تو ميگويي در گيرم و لذا وقت نوشتن آنها را ندارم . گاهي اوقات جنگ است،گاه زن،گاهي شراب و گاه نيز سنتور. بنابر اين کو فرصتي که اين قلم ياوه گو را بدست بگيرم؟ و همين است که قلم بدست ميرزا نويس ها افتاده است.آنهايي که در جريان اسرارند وقت نوشتن ندارند و آنها که وقتش را دارند در جريان اسرار نيستند . متوجهي؟

امآ جواب افاضات دوست داشتني زورباها را نويسنده و فيلسوف بزرگ ژان پل سارتر به تمامي درقسمت اول و دوم کتابش " در دفاع از روشنفکران" داده است. تکه اي ازاين کتاب را که وصف حال ماست، ولي چندان مرتبط با نوشته بالا نيست، برايتان قرار ميدهم . البته بي طبقه کردن روشنفکر که اساس انديشه سارتر را تشکيل ميدهد او رابه اين پاسخ گويي بي نظير واداشته است ولي تحليل زير شايد يکي از ناب ترين تحليل هاي روانشناسي اجتماعي در مورد روشنفکران باشد.


وظيفه روشنفکر؟
از کتاب در دفاع از روشنفکران نوشته ژان پل سارتر – ترجمه رضا سيد حسيني

مستقيم ترين دشمن روشنفکر کسي است که من او را روشنفکر قلابي مينامم- و "نيزان" سگ پاسبان ميناميد-و از جانب طبقه مسلط اغوا شده است تا به دلايلي که ادعاي جدي بودن دارد، يعني ظاهرآ محصول روش هاي دقيق عملي جلوه ميکند ، از ايدئو لوژي جزئي گرا دفاع ميکند.جنبه مشترکي که اينها با روشنفکران حقيقي دارند اين است که در واقع مانند آنها، کارشناسان دانش عملي هستند.تصور اين نکته بسيار ساده است که روشنفکر قلابي موجودي خودفروخته است، امآ براي اينکه طبق عادات معمول با اين مسئله زياد ساده لوحانه برخورد نکنيم،بهتر اين است آن بازاري را که از کارشناس دانش عملي يک روشنفکر قلابي ميسازد، بشناسيم.ميتوان گفت که عده اي از کارکنان مادون روبنا ها، احساس ميکنند که منافع آنها به منافع طبقه حاکم وابسته است – و اين درست است- و نمي خواهند جز اين چيز ديگري احساس کنند- و اين يعني حذف خلاف اين مطلب، که آن هم درست است.
به تعبير ديگر ، آنها نميخواهند بي خويشتني انسانهايي را که هستند و يا ميتوانند باشند بپذيرند، بلکه فقط قدرت صاحب منصبان را مي پذيرند (که خودشان هم هستند). پس چهره روشنفکر به خود ميگيرند و مثل او اعتراض به ايدئولوژي طبقه حاکم را آغاز ميکنند.امآ اين اعتراض نيز تقلبي است و به صورتي فراهم آمده است که به خودي خود تحليل ميرود و در نتيجه نشان ميدهد که ايدئولوژي حاکم در برابر هرگونه اعتراضي مقاوم است. به عبارت ديگر،روشنفکر قلابي ، مثل روشنفکر واقعي "نه" نمي گويد ، بلکه " نه، ولي...." را رواج ميدهد.يا "ميدانم ، امآ..." را.اين دلايل ، روشنفکر واقعي را به شدت آشفته مي کند، زيرا خود او- به عنوان صاحب منصب – ميخواهد که آنها را در اختيار بگيرد و بر ضد هيو لايي که هست- و به نفع کارشناس خالص – به کار ببرد.امآ به ضرورت مجبور است که آنها را انکار کند، دقيقآ از اين رو که از هم اکنون او هيولايي است که آنها نمي توانند متقاعدش کنند. پس او دلايل "اصلاح طلبان" را بشدت رد ميکند و با طرد آنها ، خود او پيوسته راديکال تر ميشود . عملآ راديکاليسم و اقدام روشنفکري يک مفهوم دارند و دلايل معتدل اصلاح طلبان است که روشنفکر را به ضرورت – به اين راه مي کشاند و به او نشان مي دهد(دو راه بيشتر ندارد) يا بايد حتي با اصول طبقه حاکم جنگيد يا با تظاهر به اعتراض ، به آن خدمت کرد.
*زير نويس
پويان عزيز کامنت جالبي گذاشت که من را به صرافت پاسخگويي انداخت :
شايد بهتر بود که من خلاصه اي از متن سخنراني روشنفکر کيست؟ سارتر را در ابتداي متن ميآوردم. در اين سخنراني سارتر در مورد اتهاماتي که به روشنفکران زده ميشود ، مانند محافظه کاري، آسيب رساني به مملکت ،جزميگري،ضد اخلاق بودن، فضول بودن ، تجاوز از صلاحيت ها و ... توضيح ميدهد. ميگويم "توضيح" چون مانند پويان معتقدم که سارتر، اين تضاد با روشنفکري را در جهت شناخت اين پديده استفاده ميکند، او دفاع نميکند. يعني از حرف زوربا براي شناخت بيشتر و بهتر خودش استفاده ميکند - پس اين تضادي دياليکتيکي در جهت شناخت است و امآ تضاد اين دو چيست؟ البته از ديد من.
درونمايه حرف زوربا"آگاهي درجريان پراکسيس اجتماعي" است و درونمايه حرف سارتر "احساس وظيفه" است. زوربا با لاقيدي اش خود را متعهد به وظيفه اي فراتر از پراکسيسي که در آن قرار دارد نمي بيندولي سارتز خود جوهره"احساس مسئوليت" است. هر چند وجود زوربا که تبلور آگاهي اجتماعي است نقطه آغازي براي انديشه سارتر است ولي سارتر را نه آگاهي بلکه شناخت موقعيت تراژيکي که انسان معاصر پس از کسب آگاهي در آن قرار ميگيرد ، به حرکت وامي دارد.
زوربا شروع انديشه سارتر است ولي سارتر که مارکس را مرشد خود مي داند، ميبايست از زوربا گذر کند تا بتواند فراتر از منافع طبقاتي اش که نا خواسته او را در چهارچوب يک تکنوکرات ساده به بند ميکشد ، حرکت کند و بعنوان يک روشنفکر که خود داعيه بي طبقه بودنش را دارد - در جهت تغيير جهان گام بردارد.
حتمآ ميگويي اگرقرار باشد که کسي جهان را تغيير دهد حتمآ اسمش زوربا است – خوب اين موهبتي است که زوربا دارد و سارتر در پي کسب آن است ولي سارتر موهبتي ديگر دارد که آن اسمش" ابزار لازم براي گسترش آگاهي" است.البته به قول نانا بواسطه جمله اي از هدايت نبايد با افکار زياد ور رفت-چون فکر وقتي با ارزش است که با زندگي مرتبط باشد ووقتي در ذهن متفکرکهنه ميشود، ارتباطش را با زندگي از دست ميدهد و از محتوي هم خالي ميشود.


نوشته چه گوارا درتاريخ: ۸/۱۵/۱۳۸۳ ۰۱:۵۰:۰۰ بعدازظهر

|

    ۱۳ آبان ۱۳۸۳


Viva Vazquez
باز هم يک پزشک در آمريکاي لاتين شگفتي آفريد – اين پزشک آرژنتيني ، نامش چه گوارا نيست ، او يک متخصص سرطان غدد، 64 ساله و نامزد ائتلاف چپ اروگوئه شامل 20 حزب چپگراي سوسياليست،کمونيست ،سوسيال دموکرات و همچنين پير چريکهاي توپاماروس دهه 60الي70 است.
تاباره واسکويس (واسکوئز) نامزد چپگراي اروگوئه با بدست آوردن اکثريت بالاي 50 درصد رآي دهندگان(90در صد از واجدين شرايط در انتخابات شرکت کردند) بدون نياز به دور دوم انتخابات در کشور 3.5 ميليون نفري اروگوئه که در اثر سياستهاي بازار آزاد آمريکايي از سال 1999 به اين طرف تعداد فقراي آن دو برابر شده است ، پيروز شد.
بدين ترتيب پس از برزيل ، آرژانتين ، شيلي و ونزوئلا کشور اروگوئه به اتحاد ضد سياستهاي اقتصادي در آمريکاي لاتين و بر عليه ايالات متحده آمريکا پیوست.(us –back free-market)


نوشته چه گوارا درتاريخ: ۸/۱۳/۱۳۸۳ ۱۱:۲۴:۰۰ قبل‌ازظهر

|

    


مقالات وبلاگ چه گوارا در پرشين بلاگ از تاريخ فروردين 1382 الي تاریخ آبان 1383 به صورت یک آرشيو چهار قسمتی با ذکر عنوان وتاریخ هر مقاله به اینجا منتقل شد.


نوشته چه گوارا درتاريخ: ۸/۱۳/۱۳۸۳ ۰۷:۴۴:۰۰ قبل‌ازظهر

|

    ۱۲ آبان ۱۳۸۳


جمعه،8 آبان 1383
برگي از تاريخ نهضت دانشجويي ا
يران:

وزارت دفاع ملي

از: فرمانداري نظامي شهرستان تهران و حومه ، به : جناب آقاي نخست وزير
شماره : 14538 ، تاريخ : 17/9/32

گزارش وقايع روز دوشنبه 16/9/32 فرمانداري نظامي شهرستان تهران

1--در ساعت 10 اطلاع رسيد که عده اي از دانشجويان اخلال گر و افراطي دانشگاه دست به تظاهرات زده و
پس از اخطار سربازان و ابلاغ براي تفرقه آنان ، نسبت به مآموران انتظامي اهانت و براي گرفتن اسلحه سربازان مبادرت به حمله نمودند.سربازان هم براي دفاع از خود شروع به تير اندازي نموده که در نتيجه سه نفر از دانشجويان مورد اصابت گلوله وافع و بلافاصله به بيمارستان شماره 1 ارتش اعزام شدند. پس ازاين جريان اوضاع دانشگاه آرام و دانشجويان در کلاسهاي درس حاضر شدند. مضروبين پس از اعزام به بيمارستان به واسطه خونريزي دو نفر از آنان فوت نمود که پس از اقدامات قانوني جنازه آنان به بستگانشان تحويل و تحت نظر مآمورين انتظامي به خاک سپرده شدند.

2- در ساعت 12:30 مآمورين انتظامي جهت دستگيري هدايت الله اسلامي به برزن 2 مراجعه و پس از
جلب شخص نامبرده به منزل مشاراليه رفته و پس از بازرسي دقيق ، مدارک به دست آمده را با خود شخص
به فرمانداري نظامي آورده و به اداره اطلاعات شهرباني تحويل نمودند.

3- در ساعت 13 مآمورين انتظامي به چاپخانه راه آهن مراجعه و آقاي حجازي را دستگير و به فرمانداري
نظامي جلب نمودند.

4- در ساعت 13:40 مآمورين انتظامي منزل محمد تقي جوان را مورد بررسي قرار دادند.

5- تعداد زندانيان ماده 5 در روز 16/9/32
بازداشتي 29 نفر آزاد شد خ 90 نفر

6- تعداد زندانيان ماده 5 از روز 28/5/32 الي 16/9/32

{حاشيه بالا:} ملاحظه شد.
{مهر:} ورود به دفتر محرمانه نخست وزير
شماره 4/3539
تاريخ: 18/9/32



ثبت نام به عنوان موسس پن لاگ ادامه دارد. براي ثبت نام بايد به اينجا برويد.
شبح مفصل در اين مورد نوشته است:
به تماشا گه زلفت دل حافظ روزي شد که باز آيد و، جاويد گرفتار بماند.



يكشنبه، 3 آبان، 1383
سرمايه داري فرزند حرامزاده اش را سقط ميکند

در حاشيه مقاله دوست گرامي بامداد و مقاله نانا در مورد خصوصي سازی و حل شدن ايران در بازار جهاني و در حاشيه روز ملي صادرات:

من هم معتقذم که اين حکومت توان حل شدن در سيستم سرمايه داري جهاني را ندارد ولي نکته هايي را در تحليل هاي هردو بزرگوار و همچنين در کامنت پويان در وبلاگ بامداد ديدم که به آن ميپردازم:

سرمايه داري شعار اصلي اش را در قرن بيستم فرصت هاي برابر
(Equal Opportunity) عنوان نمود. شعاري که ايالات متحده آمريکا را "سرزمين آرزوهاي طلائي " لقب داد. آيا سيستم سرمايه داري واقعآ مبتني بر رقابت آزاد است و يا درونمايه اصلي سرمايه داري در قرن بيستم مبتني بر انحصار بوده است . انحصار فقط مفهومي داخلي نيست که با رانت دولتي مرتبط باشد – انحصار مفهومي جهاني نيز دارد. شايد ايالات متحده آمريکا با توجه به سهم سي درصد اش از اقتصاد جهاني توان اين را داشته باشد که انحصار داخلي اش را کنترل کند و انحصارات را به فرا مرز خود منتقل کند ، از نظر تئوري اين امکان وجود دارد ولي تا کنون ايالات متحده هم نتوانسته و ايجاد بنگاههای اقتصادي کوچک در ايالات متحده آمريکا تنها و تنها جزئي از کل سيستم انحصاري مسلط است و با آسيب ديدن يکي از اين انحصارات اين شرکتهاي سراميکي مانند برگ خزان متلاشي ميشود. دليل تشکيل بنگاههاي کوچک فقط کاهش بالاسري هاي سنگيني است که بنگاههاي بزرگ را زمين گير کرده است و ورشکستگي با تعريف مدرنش به مفهوم شکست يک سرمايه دار نيست. سرمايه داري مدرن ماهيتي غير رسوبي دارد و بنا به ماهيت غير رسوبي اش تز "کوچک زيباست" برايش مقبول است. نکته قابل تآمل اينست که تشکيل اين بنگاههاي کوچک نه توسط سرمايه داراني کوچک و کم سرمايه و دور از بازي انحصارات بلکه توسط سرمايه داران بزرگ انجام گرفته است – اينکه بازار داخلي ايالات متحده نيز مانند بازار داخلي در ايران- بازاري مبتني بر انحصار است نشانگر همين واقعيت عيني است – اينکه جنس چيني بازار هاي آمريکا را تصاحب کرده مهم نيست مهم اينست که جنس چيني توسط انحصارات تهيه و توزيع ميشود .
بدين ترتيب من نظر اصلي خودم را مطرح ميکنم :
فرصت هاي برابر(Equal Opportunity) که ميبايست طبق نطريه هاي ليبرالي ذاتي سرمايه داري باشد توسط انديشه هاي بورژوازي مدرن به حاشيه رانده شده است و فرصت هاي برابر بزرگترين دروغ قرن بيستم است. حضور جورج بوش در رآس هرم قدرت در آمريکا را بايد در راستاي حرکت بسمت انحصار بيشتر داخلي و خارجي ارزيابي کرد . مسلمآ دموکراتها به درونمايه اصلي سرمايه داري يعني آزادي رقابت حداقل در نگاه درون گراي خود به سرمايه داري آمريکا بيش از جمهوري خواهان پايبند ميباشند.
سئوال اصلي من اينست: آيا درونمايه اصلي سرمايه داري قرن بيستم انحصار بوده است و يا اعمال فرصت هاي برابر؟

پويان در کامنتش در وبلاگ بامداد ميگويد کاري که آقايان انجام ميدهند خصوصي سازي نيست و صرفا بهانه اي براي تلکه کردن بانک جهاني و اي ام اف است چون صنايعي که در آن خصوصي سازي انجام شده توسط مديريت هايي که از طرف حکومت منصوب شده اند، اداره ميشود. پويان عزيز اين سناريويي که ميگويي همان نسخه بانک جهاني براي گذار ايران از انحصار ملي و ورود به بازار جهاني است. بدين ترتيب بانک جهاني نه تنها رو دست نخورده است بلکه نسخه اي کاملآ عيني و مبتني برمناسبات اوليگارشي حاکم در ايران و همچنين مبتني بر سيستم انحصاري سرمايه داري جهاني براي کشور ايران پيچيده است. اين که سهم مهمي از اقتصاد ايران را مافيا و اوليگارشي کنترل ميکند امري کاملآ بديهي و شناخته شده و همچنين پذيرفته شده در مناسبات سرمايه داري جهاني است.

امآ بورژوازي در ايران توان گذار از انحصار ملي به انحصار جهاني را ندارد چون پرداخت هزينه هاي سر سام آور اتوماسيون که هم بروي کميت و هم بروي کيفيت محصولات تآثير گذار است، را نخواهد داشت. صنايع ايران بدليل استفاده از رانت هاي دولتي و انحصار بازار داخلي و بدليل آزمندي ضرورتي به انجام اتوماسيون کامل مطابق با نيازمندي هاي جهاني را نداشتند و اکنون براي انجام آن بسيار دير است. اين کار پروسه اي حداقل ده ساله است و
با ورود ايران به گات بخش مهمي از صنايع در ايران متلاشي خواهد شد و فقط بخش هايي از بورژوازي ايران که بدليل نوع اقليم محصولات کشاورزي خاصي را توليد ميکنند و يا صنايع دستي و برخي صنايع غذايي توان عبور از اين بحران اقتصادي را خواهند داشت. سرمايه داري مدرن فرزند حرامزاده اش را سقط ميکند.



جمعه، 1 آبان، 1383
در پياده رو کوچه يی بی انتها
در حاشیه مقاله دوست گرامی در وبلاگ همچون کوچه ای بی انتها

آزادي و عدالت يک گزاره دو شرطي است – بدون آزادي تلاشي براي عدالت بوقوع نمي پيوندد(به تعبير مارکسيستي اش که تا دولت وجود دارد مفهوم عدالت تحقق نيافته است) و بدون عدالت رمق و زماني براي آزدايخواهي باقي نمي ماند.اين نقد حال ماست .اما به اين رسيده اي که آزادي از راه عدالت بدست مي آيد- اگر آزادي ناشي از برقراري عدالت را به مفهوم رهايي کارگر از بردگي مزدي و رهايي سرمايه دار اززندان آزمندي به حساب آوريم تعبير درستي انجام داده اي ولي فراموش ميکني که اين رها شدن ها علاوه بر اينکه تغييري در ساختار اقتصادي و اجتماعي و مناسبات حاکم است –پرنسيپي اخلاقي است که در بستر "زمان – آزادي" تبديل به باوري بازگشت ناپذير ميگردد. مسلمآ عدالت رها شدن از بند هاست و هر رها شدني به مفهوم بسط آزادي است.
ولي آزادي فقط مفهومي اجتماعي نيست که از برخورد انسان با مناسبات حاکم انتزاع شود و با برقراري عدالت کسب گردد-آزادي مفهومي چند سويه دارد- اگر انسان را موجودي زنده فرض کنيم آزادي مفهومي اکولژيکي نيز دارد که از برخورد انسان با طبيعت انتزاع ميشود . يک گربه سان مانند شير آزاد است که شکار کند . او شکار ميکند و ميدرد تا زنده بماند. اگر" داروينيسم اجتماعي " مبتني بر تنازع بقا را بپذيري هم گامي در جهت آزادي به مفهوم اکولژيکي آن برداشته اي. در اينجاست که بستر "زمان- آزادي" بايد وجود داشته باشد تا انتخاب در جهت قبول اخلاقي سوسياليزم بعنوان پرنسيپي مدني(1) شکل خود را در جامعه بيابد و آزادي تنازع بقا که بدليل شکل گيري بيو لو ژيکي انسان بعنوان يک موجود زنده –ذاتي انسان شده است- به عقب رانده شود. به اين تعبير پذيرش سوسياليسم امري اخلاقي نيز هست و يک پذيرش اخلاقي در شرايطي آزاد کسب ميشود . محدوديت تنها حافظ اخلاق بعنوان يک تابو است ولي قبول يک پرنسيپ اخلاقي فقط در شرايطي آزاد امکان پذير است.

(1) منظورم از پرنسيپ مدني جابجايي ارزش هاي اجتماعي با ارزش هاي ذاتي- فردي است.



چهارشنبه، 29 مهر، 1383
داستان از اینجا شروع شد که بابا عرفان شدیدآ از هخا پشتیبانی نمود:

بعله آقايان ، بععله .. درباره هخا پيروز و چندین مقاله دیگر که بابا عرفان عزیز نوشت که من سه تا آنرا پیدا کردم:
http://www.baba.eparizi.com/biderang/002000.html
http://www.baba.eparizi.com/biderang/002002.html
http://www.baba.eparizi.com/biderang/002003.html

و پس از آنکه از آمدن هخا نا امید شد یکی از وبلاگنویسان بنام ابطحی را کاندید رئیس جمهوری نمود:
http://www.baba.eparizi.com/archives/002017.html

اول در یک کامنت طنز نوشتم :
جناب ابطحي لطفا بيا !!!! اين اصلاح طلب ها مردند از بي صاحبي
حالا که که هخا نیامد - ابطحی بجاش بیامد

بعدش که دیدم با توجه به مقاله های پیاپی موضوع جدی است و نه شوخی:
http://www.baba.eparizi.com/biderang/002019.html
من هم این کامنت را در وبلاگ بابا عرفان عزیز نوشتم :
من نميخواهم مثل خودم استدلال كنم چون از ترس اينكه شادي شاعرانه ات سلب نشود گوش نمي دهي--- پس مثل خودت استدلال ميكنم : به يك دليل ساده چون رييس جمهور در ايران يك مقام تشريفاتي است - يعني با توجه به ساختار حكومتي در ايران ميتواند فقط يك اسم باشد براي سرپوش بر جنايت حاكم . از اين جهت اگر شما رآي دهيد - از نظر من- شريك جرم اين جنايت و جزئي از اوليگارشي حاكم هستيد -چون ميدانيد كه رئيس جمهور فقط سرپوش است و رآي ميدهيد ولي من باز هم از ديد شما به مسئله نگاه ميكنم : با توجه به اينكه رئيس جمهور در ايران خصوصآ اصلاح طلبش مقامي صرفآ تشريفاتي است پس رآي شما جنبه سنبليك دارد و از نظر سياسي بي ارزش است(چون مسلمآ يك سالوادور آلنده نميتواند از فيلتر ها عبور كند)

بابا عرفان عزیز نیز حرفهای من را شایسته نقد دانست و جوابیه ای بلند و بالا نوشت:
اليگارشي هار است ، خودمان را واکسينه کنيم
http://www.baba.eparizi.com/archives/002023.html


اینهم پاسخ من:
اين مريض رو به موت است واکسيناسيون راه چاره نيست

اينکه رئيس جمهور در ايران، در روي کاغذهاي شما مقامي تشريفاتي نيست دليل نمي شود در پراتيک پديده جمهوري اسلامي نيز مقامي تشريفاتي نباشد. در روي کاغذ اتحاد شوروي هم ميبايست به آرمانشهري قابل قبول شباهت داشته باشد.من نميدانم مغز شما جوانتر ها را با چه صابوني شستشو داده اند(گلنار و يا لوکس) ولي از منظري سياسي، سناريوي که براي بني صدر اجرا شد هيچ تفاوتي با سناريوي که براي خاتمي اجرا شد ، ندارد- تفاوت فقط در شرايط جامعه و در منش و روش افراد بود که يکي شد خاتمي و يکي بني صدر.

من همواره خاتمي را از منظر استيفاء حقوقش بعنوان رئيس جمهور تبرئه کرده ام ،چون خاتمي بنا به شخصيت اش انساني آرام است که در حيطه شرايط موجود حقوق سياسي اش را استيفاء کرده و انتقاد اصلاح طلبان از او را به هيچ وجه موجه نميدانم. از نظر من خاتمي اگر ميخواست که حقوق سياسي اش را داشته باشد ،مقطع 18 تير تبديل به 30 خرداد ميشد و در مقاطع بعدي با توجه به جوء جامعه - بخش محافظه کار حکومت، خاتمي را سربه نيست مي نمود (ممکن بود که اين سر به نيست کردن فيزيکي نباشد- امکانش هست) و خاتمي نه آدم 30 خرداد هاست و نه آدمي که از جانش (ويا شايد از مقامش) مايه بگذارد و اين در چهارچوب حريم هاي انساني چندان قابل انتقاد نيست.من نميتوانم بگويم :اي خاتمي تو چرا انقلابي نيستي؟ تو چرا در مغز خودت چرتکه انداختي و انقلابي عمل ننمودي چون اين انتخاب وابسته به شرايط جامعه و خصوصآ ناخود آگاه طبقاتي هر فرد است.

مسلمآ عبور خاتمي از فيلتر هاي انتخاباتي بهمين دليل بوده است-چون در شرايطي مانند 18 تير مشابه بني صدر عمل نمي نمود و اين جاي گله گذاري از خاتمي ندارد -جاي بزير سئوال بردن پديده جمهوري اسلامي و مکانيزم هاي قدرت سياسي در اوليگارشي حاکم را دارد. اينکه جوانهاي اين نکته بديهي را نمي فهمند برميگردد به ازدواج هاي فاميلي و پائين آمدن آي-کيو متوسط در بين اقشار مذهبي جامعه ايراني و از آن مهمتر نشانگر ضرورت هاي راديکالي است که جامعه ما به آن نياز دارد .

از نظر من بي عرضه دانستن خاتمي سرپوش کاملي بر ناتواني اين سيستمي است که شما ميخواهيد بعنوان يک دموکراسي به خورد مردم دهيد (و از آن مهمتر در ذهن جهانيان ذهنيت دموکراتيک بودن ايران را بوجود آوريد) . غير دموکراتيک بودن سيستم حاکم يعني عبور اين سيستم از مرزهاي مشخصي که "رآي مردم" براي آن مشخص کرده است بارها در تاريخ جمهوري اسلامي تجربه شده است و اکنون شما به قول حجاريان مشروطه خواه شده ايد و به قول سروش شعار دموکراسي مي نيمال ميدهيد،چون جسارت گفتن اينکه سيستم حاکم تناسبي با تعاريف مشخص دموکراسي برقرار نمي کند را نداريد.(هرچند ضرورت اوليه دموکراتيک دانستن يک جامعه آزادي هاي سياسي است که شما زيرکانه با حذف آزادي هاي سياسي از بستر جامعه فقط ميخواهيد با اتکا به راي که در شرايط غير آزاد کسب نموده ايد آنرا دموکراتيک بناميد -دموکراسي در شرايطي که آزادي وجود ندارد فقط تعويض باندهاي مختلف اوليگارشي است)

نوشته اي که لگد خورده اوليگارشي حاکم هستي و پرسيده اي که آيا من هم لگدي نوش جان کرده ام؟
اين مشکل تمام کساني است که سعي ميکنند در پوزوسيون(در کنار قدرت) قرار بگيرند. در نزديکي اوليگارشي و قدرت که قرار بگيري مسلمآ لگدي هم نوش جان ميکني- من اگر لگدي نوش جان کرده ام بواسطه اپوزوسيون بودن ام است و اگر هم نکرده ام بواسطه دوري ام از صاحبان قدرت است- اين جمله آخري را ميخواهم به بابا عرفان بعنوان يک طيف سياسي بگويم و نه به بابا عرفان عزيز بعنوان دوستي که نگاهداشتن حريمش وظيفه است و جمله اينست:"اگر مافيا را نوعي اوليگارشي بدانيم- گاهي خانواده هاي مختلف با هم درگير ميشوند و اين درگيري به مفهوم اولويت يک خانواده بر خانواده ديگر نيست"

از متمدن بودن خودت داد سخن دادي و براي من داروي تمدن تجويز نمودي و گفته اي به زندگي انسان معتقدي ولي برايم جالب است که چرا آنقدر پراگماتيست شده اي که در مانيفست خودت براي خائن حکم اعدام صادر ميکني؟
دوست عزيز من مانند تو آنقدر ها متمدن نيستم که کت و شلوار گاواردين انگليسي بپوشم و کراوات فرانسوي بزنم ولي ميدانم که خيانت جزايش اعدام نيست.خيانت انتزاعي اجتماعي است که بواسطه انتزاعي بودنش من در مورد افرادي که به جاي گوش دادن به وجدان فردي خود به دنبال سياست بازي مي روند منصوب ميکنم. مسلم است که يک خائن ابتدا به وجدان فردي خود خيانت ميکند.در مانيفست من اعدام ، خلخالي و خشونت دولتي وجود ندارد و نه تنها اعدام به مفهوم فيزيکي آن حذف ميشود بلکه اعدام به مفهوم سياسي آن يعني حذف ساير گرايشات از بستر جامعه نيز منتفي است- روشي که اصلاح طلب ها همواره آنرا بکار گرفته اند.

در قسمت اول مقاله خاتمي را بعنوان يک فرد تبرئه کردم ولي نظراتم را در مورد ماهيت جمهوري اسلامي گفتم در اينجا ميخواهم رفرميست ها را هم تبرئه کنم چون اگر تاريخ انقلابات را بخواني ميبيني که همواره جنبشي رفرميستي بوجود آمده تا در مقابل هزينه هاي انقلاب بياستد و معمولآ هم موفق نشده است. من حرفم را با يک از ناب ترين انديشه هاي ولاديمير ايليچ لنين پايان ميدهم:

کارگراني که تئوري مارکس را جذب کرده اند - يعني اجتناب ناپذيري بردگي مزدي را تاهنگامي که سرمايه داري مسلط است، دريافته اند - با هيچ گونه اصلاحات بورژوازي تحميق نميشوند. کارگران با درک اين که هرجا سرمايه داري وجود دارد، اصلاحات نه مي تواند ديرپا باشد و نه دور برد ، براي شرايط بهتر مي رزمند و ازاصلاحات براي تشديد مبارزه با بردگي مزدي استفاده ميکنند.

مارکسيسم و رفرميسم- ولاديمير ايليچ لنين- 12 سپتامبر1913



يكشنبه، 26 مهر، 1383
يادداشت سياسی!
دوستي ميگويد:
من به شدت نگران طرح اروپا براي توقف چرخه سوخت رساني هستم , چراكه به نظر من ملاهاي حكومتي ممكن است از اين فرصت جهت امتيازگيري از اروپا و آمريكا استفاده كنند و بقاي حكومت خود را تضمين كنند!فكر ميكنم آنها حاضر باشند در ازاي توقف غني سازي, تضميني از آنها دريافت كنند براي عدم تلاش قدرتهاي غربي جهت سرنگوني نظام اسلامي خود و نيز مهر سكوت در برابر جنايات آنان در داخل كشور عليه آزاديخواهان و نقض حقوق بشر...
اما نظر من:
البته نگراني دوستان منطقي است اين تفكر كه هر كشوري ميبايست مانند يك كمپاني اداره شود در اروپا و در هر دو مطرح ايالات متحده -حزب دموكرات و جمهوريخواه- بسرعت دارد رشد ميكند-نئو ليبرالها ميگويند "فقط برخي از كشورها كه اقتصاد ساخت يافته سرمايه داري دارند بايد مثل كمپاني اداره شود " ولي يك جريان ديگر ليبرالي ميگويد "تمام كشورها ميبايست مثل كمپاني اداره شود" - توضيحشان هم اينست كه "با تاريخ نميتوان و نبايد مقابله نمود". اين نظر بسيار مورد توجه قرار گرفته است(بد بخت جهان سوم)بهرصورت نظريه ايست كه از مديريت به سياست منتقل شده واساس تفكر نئو كلونياليستی درانگلستان قرن 18 بوده است .امآ نگراني اصلي من از بمب اتم نيست كه جناح محافظه كار جمهوري اسلامي بدنبال آنست و ميخواهد با استفاده از جان ايرانيان سپري تدافعي بسازد - استراتژي مبتني بر معذوريت اخلاقي طرف مقابل در سياست امري شكست خورده است و جمهوري اسلامي اين را بخوبي ميداند - نگراني اصلي من استراتژي اصلاح طلبان است - استراتژي " گفتگوي تمدنها" . در واقع تمايل اصلاح طلبان به انرژي اتمي را بايد در چهارچوب و در راستاي استراتژي "گفتگوي تمدن ها" جستجو كرد. شما بايد موضوعي براي مطرح شدن ايران و ايجاد باب مذاكزه مستقيم و برابر با غرب داشته باشيد تا گفتگويي ايجاد شود- انرژي اتمي براي اصلاح طلبان ايران هياهويي براي ايجاد اين گفتگو است . گفتگويي كه موجب ميشود اقتصاد ايران بيش از پيش در اقتصاد سرمايه داري حل شود و ايران در مناسبات پذيرفته شده و "قابل مشاهده" (تآكيد مي كنم قابل مشاهده از طرف ايرانيان و ساير جهان) سرمايه داري
جهانی تثبيت شود.

براساس اين استراتژي انرژي هسته اي و حتي غني سازی اورانيوم ايجاد موضوعي براي مذاكره است.

اما نگراني اصلی تر من خيلي ساده است : كشوري كه نميتواند يك سد و يا يك نيروگاه ساده را بخوبي راهبري كند چگونه ميتواند يك نيروگاه هسته اي را راهبري كند؟ - در نيروگاه هسته اي اولين اشتباه آخرين اشتباه است - كوچكترين اشتباهي در لوله ها موجب فاجعه اي مانند چرنويل خواهد شد و يا از آن مهمتر موجب سندروم چيني ميشود كه بخش وسيعي از آبهاي كره زمين را آلوده ميكند.
پيشنهاد ميكنم دوستان فيلم چينيز سندروم با بازي جين فوندا را ببينند . در اين فيلم يك پيمانكار در تهيه عكس از مقاطع جوش سند سازي ميكند و نيروگاه تا مرز سندروم چيني در هنگام راه اندازي پيش ميرود چون يكي از گيج ها كار نمي كرده است.
اين نگراني است كه از اين به بعد به نگراني هاي ما ايرانيان افزوده شده و ارتباطي به نوع حكومت ندارد ( مگر اينكه حكومت بعدي درب انرژي اتمي را تخته كند) بهرصورت جداي از مسايل تكنيكي و از منظري سياسي من به حرف چامسكي استناد ميكنم كه ميگويد : بكار گيري انرژي اتمي در جهان سوم ابزار بسيار خوبي براي تحت فشار قرار دادن كشورهاي جهان سوم و باج گيري از طرف قدرتهاي جهاني از كشورهاي جهان سوم است . از نظر من انرژي اتمي يكي از بزرگترين خيانتهايي رژيم جمهوري اسلامي است كه در امتداد خيانتهاي رژيم شاه قرار دارد. ( اكثر قرار داد ها از طرف شاه با زيمنس بسته شده بود كه اكنون نيز بخش قابل توجهي از تكنولژي از زيمنس تآمين ميشود - هرچند كه قراردادهاي اصلي با طرفهاي روسي و چيني باشد ولي قسمت هاي پرسود آن شامل اينسترومنت ها از زيمنس تآمين ميشود.)



چهارشنبه، 22 مهر، 1383
گشت و گذاري در اينترنت در مورد مبارزه براي لغو اعدام- قسمت اول
21 نوامبر 1786 ميلادي
براي اولين بار در جهان ، مراسم اعدام در يك سرزمين ملغي شد و به اين ترتيب نهضت لغو مجازات " اعدام "آغاز شد.كشوري كه در اين روز مجازات اعدام را از قاموس دادگستري خود حذف كرد ،حكومت خودمختار" توسكانا "در ايتاليا بود كه امروزه جزو ايالات ايتاليا محسوب ميشود . بعضي ممالک پس از مدتي لغواعدام،دوباره مثل انگليس اعدام رادرباره جنايتكاران اصلاح ناپذيرتكراركرده اند.

13 ژوئن 2004 ميلادي
لغو اعدام در شيكاگو
طى ۲۲ سال معلوم شد سيزده نفر از محكومان به اعدام بى گناه بوده اند.تصميم حيرت انگيز فرماندار ايالت «ايلينوآ» (آمريكا) همه آمريكا را حيرتزده كرد. «جرج رايان» اعلام كرد طى ۲۲ سال اخير سيزده نفر محكوم به اعدام بى گناه بودند. (دوم فوريه ۲۰۰۰) آنها سالها در «راهروى» مرگ در انتظار اعدام بودند ولى بعداً معلوم گرديد كه بى گناه اند.در سال ۱۹۷۶ ديوانعالى كشور آمريكا مجازات اعدام را در آن كشور برقرار كرد ولى بسيارى از ايالات آمريكا آن را اجرا نكردند.ايالت «ايلينوآ» (شيكاگو مركز آن) از جمله ايالاتى بود كه مجازات اعدام را برقرار كرد ولى تعداد جنايات نسبت به قبل كاهش نيافت . "جرج رايان" اعلام كرد كه من نمى توانم كسى را اعدام كنم كه بعداً معلوم شود بى گناه است. او افزود طى ۲۲ سال اخير سيزده نفر كه در همه دادگاه ها محكوم به اعدام شده بودند پس از تحقيقات بيشتر معلوم گرديد بى گناه بوده اند.متهمانى كه ثروتمند هستند و مى توانند وكلاى زبر دست بگيرند تبرئه و فقرا هميشه محكوم شده اند.

6 اکتبر2004 ميلادي
لغو مجازات اعدام در ارمنستان و همزمان با گسترش اين امر درکشورهاي جهان، از ديد يک فعال حقوق بشر
علي سجادي (راديوفردا): دولت ارمنستان روز دوشنبه رسماً مجازات اعدام را لغو کرد. وارتان اوسکانيان، وزير امور خارجه ارمنستان، در نامه اي به شوراي اروپا تاييد کرد که با پذيرش کنوانسيون هاي حقوق بشر اروپا مجازات اعدام در زمان صلح در اين کشور لغو شده است. تاکنون 42 کشور عضو اين شورا مجازات اعدام را لغو کرده اند. نيکلاي دودائو وزير امور خارجه مولداوي و رئيس کميته وزراي شوراي اروپا گفت با لغو مجازات اعدام در ارمنستان گامي ديگر به هدف اساسي محو مجازات اعدام براي هميشه از اروپا نزديک شديم. ارمنستان از زمان پيوستن به شوراي اروپا در ژانويه سال 2001 لغو مجازات اعدام را مد نظر قرار داده بود.
دکتر حسين باقرزاده، فعال حقوق بشر در بريتانيا، در گفتگويي با ليلي صدر از راديوفردا، در مورد کشورهايي که تا کنون مجازات اعدام را لغو کرده اند، مي گويد:
حسين باقرزاده (فعال حقوق بشر در بريتانيا) در سطح جهاني، از حدود 190 کشور ، 112 کشور به طور مشخص اعدام را لغو کردند يا اينکه به طور رسمي در قوانين شان لغو کردند يا ملا اعدام را لغو کردند. کشورهاي اروپايي غالبا اين را لغو کردند.
کشورهايي مانند همين ارمنستان و اينها بود که اينها هم دارند لغومي کنند. بلغارستان لغو کرده و کشور روسيه البته لغو کرده، ولي به طور رسمي اين مساله هنوز تاييد نشده. در آفريقا مثلا، کشورهايي مانند آنگولا، ساحل عاج، موريس، موزامبيک و آفريقاي جنوبي لغو کردند. در اروپا هم که اشاره کردم، کشورهاي حاشيه اروپا مثل بلغارستان و قبرس و گرجستان و لهستان، اخيرا لغو کردند.
در صربيا و مونته نگرو هم که لغو شده و در اوکراين هم لغو شده. در کشورهاي آسيايي هم مثلا هنگ کنگ و نپال و امثالهم لغو کردند. بنابراين ما در تمام قاره هاي مختلف اروپا و آمريکا و آسيا و آفريقا، مي بينيم که به طور مشخص، اکثر کشورهاي پيشرفته جهان، اعدام را لغو کردند و از کشورهاي جهان سوم هم تقريبا بخش عظيمي به لغو اعدام پيوستند، حتي کشورهايي که به لحاظ سياسي يا اقتصادي، جزو کشورهاي خيلي ضعيف و فقير به حساب مي آيند، اعدام را لغو کردند و دارند به اين جريان مي پيوندند.
ليلي صدر (راديوفردا): در منطقه خاورميانه رسما تا حالا چه کشورهايي اعدام را لغو کردند؟
حسين باقرزاده: در منطقه خاورميانه، تا به حال کشورهايي که رسما مجازات اعدام را لغو کردند عبارتند از آذربايجان، ترکمنستان، گرجستان و اخيرا هم مي دانيد پس از سقوط صدام حسين، مقامات حاکم اعلام کردند که در عراق هم اين کار را لغو خواهند کرد. اين کشورها هستند که رسما اعلام کردند. ترکيه به طرف لغو اعدام دارد مي رود. بنابراين از مجموع کشورهاي خاورميانه اطراف ايران، حداقل چهار يا پنج کشور هستند که اعدام را لغو کردند.
ل.ص.: لغو مجازات اعدام در ارمنستان، چه تاثيري در منطقه مي تواند داشته باشد و آيا اين امر ممکن است باعث شود کشورهايي مثل ايران هم اين کار را انجام دهند؟
حسين باقرزاده: بله، گرايش به طرف لغو اعدام در سطح جهان، همه جا ادامه دارد. در خاورميانه، کشورهاي منطقه هم شروع شده و دارد دنبال مي شود و مسلم هر کشوري که به اين جريان بپيوندد، کشورهايي را که هنوز اعدام را اعمال مي کنند در انزوا قرار مي دهد و اين خود از نظر افکار عمومي تاثير خواهد گذاشت که کم کم آن کشورها هم به دلايل لغو اعدام پي ببرند و کم کم به اين نهضت بپيوندند. بنابراين من فکر مي کنم که اقدام ارمنستان، قدم مثبتي است و مي تواند در حرکت کشورهاي ديگر منطقه خاورميانه به طرف لغو اعدام، اثر مثبتي داشته باشد.
ليلي صدر، مصاحبه با حسين باقرزاده



چهارشنبه، 22 مهر، 1383
گشت و گذاري در اينترنت در مورد مبارزه براي لغو اعدام- قسمت دوم

اکتبر2004 ميلادي6
دومين كنگره جهاني مخالفت با اعدام مونتريال ــ 2004
خسرو شميراني ــ مونتريال 6 اكتبر: سالن Theatre Maisonneuve از امروز به مدت چهار روز محل نمايشي دگرگونه است: وجدان بيدار بشري بر روي صحنه رفته است. روز چهارشنبه دقايقي پس از ساعت 9 صبح آقاي Michael Taube رئيس ECPM وAhmad Othmani رئيس سازمان بين المللي اصلاحات جزايي PRI) طي خوش آمدگويي به نمايندگاني كه از سرتاسر جهان به مونتريال آمده اند، دومين كنگره جهاني خالفت با اعدام، "مونتريال 2004" را گشودند. سخنگويان و اعضاي كميته ي افتخاري كنگره Bianca Jagger بيست و سه سال در صف مقدم اين امر به عنوان "سفير حسن نيت" در مبارزه با اعدام و فيليپ موريس محقق و آخرين شهروند فرانسوي محكوم به اعدام در جملاتي كوتاه به اهميت و نقش مبارزه براي لغو اعدام در ارتقاء حقوق بشر اشاره كردند. «مونتريال 2004» با حمايت اتحاديه اروپا، كميسارياي عالي حقوق بشر سازمان ملل، پاپ ژان پل دوم، كشورهاي بلژيك، آلمان، ايتاليا، اتريش، سوئيس ، فرانسه ، كانادا و ايالت كبك برپا شده است . نمايندگان سازمانها و كشورهاي نامبرده پيامهايي خطاب به كنگره ايراد كردند. از جمله فرستادگان پاپ ژان پل دوم و ژاك شيراك رئيس جمهوري فرانسه پيامهاي اين دو شخصيت را خطاب به كنگر ه قرائت كردند. Irene Khan دبيرکل سازمان عفو بين الملل يكي از اولين سخنرانان كنگره بود. او گزارش كوتاهي از چگونگي برخورد با موضوع اعدام در مناطق و كشورهاي مختلف جهان ارائه داد . او از جمله گفت : از 2756 مورد اعدام كه در سال گذشته در جهان انجام شده است 84 درصد آن در چين، ايران، آمريكا و ويتنام بوده است. وي همچنين به پيشرفت در جهت كاهش استفاده از اين مجازات و يا لغو كامل آن در اروپا و آمريكاي جنوبي اشاره كرد. Roberto Melendes - Colon كه در دهه هشتاد در امريكا محكوم به مرگ شده بود اما در سال 2000 مدت كوتاهي قبل از اجراي حكم ، بيگناهي او اثبات شده بود يكي ديگر از سخنگويان روز اول كنگره بود.او گفت كه چگونه به ناروا در فلوريداي امريكا متهم به قتل و محكوم به مرگ شد در حالي كه كلمه اي انگليسي نميدانست. حكم اعدام او د سه مرحله پياپي تاييد شده بود و تنها در فاصله كوتاهي قبل از جاري شدن حكم با اعترافات قاتل واقعي از مرگ «قانوني» رهايي يافت .وي حكايت كرد كه چگونه در سلول مرگ به يادگيري زبان انگليسي نشست و اكنون داستان خود را در هر جا كه بتواند نقل خواهد كرد چرا كه قانون اعدام را شايسته جامعه انساني نميداند.
در چهار روز كنگره به خطا محكوم شدگان ديگري نيز در جايگاه شاهد قرار خواهند گرفت. آنها بر صحنه كنگره مونتريال به غيرانساني بودن اين حكم شهادت خواهند داد . در عين حال محققان و حقوق دانان عادلانه بودن اين حكم را به زير پرسش ميكشند، جامعه شناسان و سياستمداران بي اثر بودن آن را در مبارزه با جنايت مورد بحث قرار خواهند داد. و حقوق بشري ها بر جنبه ضد انساني اين «قانون» پاي خواهند فشرد.

10اکتبر 2004
کانون زندانيان سياسي ايران (در تبعيد) در بيانيه خود به مناسبت روز جهاني مبارزه براي لغو اعدام صراحتآ ميگويد: کانون زندانيان سياسي ايران (در تبعيد) مجازات اعدام را عمل جنايتکارانه، شنيع، ضدبشري و قتل عمد مي داند که حق حيات و زيست بشر را نقض مي کند. به همين منظور نيز با مجازات اعدام به هر بهانه اي و تحت هر عنواني مخالف است و براي لغو آن مبارزه مي کند.

منصور حکمت در مصاحبه با خاوران ميگويد:
خاوران: با لغو مجازات اعدام، جنايتکاران قاتل چگونه بايد کيفر ببينند؟ منصور حکمت: سوال جالبى است. با لغو مجازات اعدام همان اول جلوى يک قاتل عمده، يعنى دولت، که هيچوقت هم بخاطر قتل نفس کيفر نديده است گرفته ميشود. سوال شما اين تصور را بوجود مياورد که گويا مجازات اعدام را براى کيفر دادن قاتلين ابداع کرده اند. يا گويا اين مجازاتى است که قانونگذاران پس از غور و تفحص با جرم قتل متناسب يافته اند. اما مجازات اعدام ربطى به مساله قتل در جامعه ندارد. تاريخ خودش را دارد . حقوق و قدرت دولتهاى امروز در برابر اهالى، امتداد حقوق و قدرت دولتهاى ديروز است. وقتى آغا محمد خان قاجار تمام اهالى يک شهر را کور ميکند و ميکشد، مشغول کيفر دادن کسى بخاطر جرمى نيست. وقتى اسب دزد را در آمريکا دار ميکشند و يا سرباز فرارى را اعدام ميکنند، مشغول کيفر دادن کسى به معنى قضايى کلمه نيستند. بلکه صاف و ساده دارند مردم را سرجايشان مينشانند، دارند مردم را به تمکين به مقررات و دستورات وادار ميکنند. دارند ارعاب ميکنند. دارند حکومت ميکنند.در همين جهان امروز اعدام فقط کيفر قتل نيست، کيفر سکس غير مجاز، کيفر احتکار، کيفر اعتقاد به مرام اشتراکى، کيفر تشکيل احزاب مخالف، کيفر طنز کردن خدا و پيغمبر و امام، کيفر همجنس گرايى و غيره هم هست. کشتن اهالى، از ابتداى جامعه داراى حاکميت، يک رکن به تسليم کشيدن مردم بوده و هنوز هم هست. تاريخچه مجازات اعدام نه در مباحثات حقوق قضايى درباره جنايت و مکافات، بلکه در تاريخ حاکميت طبقاتى و دولت است. امروز هم دولت ها شهروندانشان را ميکشند. بايد جلوى اين را گرفت. ميپرسيد اگر مجازات اعدام نباشد بايد با قاتلين چه کرد. کشتن قاتل تکرار قتل است. ما ميگوئيم اين يک کار را بهيچوجه نميشود کرد. اينکه چه کار ديگرى ميشود کرد بستگى به فلسفه قضايى جامعه دارد. در همين سيستم موجود ميتوان قاتل را حبس کرد. در يک جامعه ايده آل شايد بشود مردم را از تکرار جرم توسط او مصون کرد، تلاش کرد قبح کارش را به او فهماند، بدون آنکه حتى لازم باشد آزادى اش را هم از او سلب کنند. در يک جامعه ايده آل شايد بشود کارى کرد که قتل عمد رخ ندهد.
خاوران: آيا با لغو مجازات اعدام، درجه ى جنايت در جامعه بالا نخواهد رفت؟ منصور حکمت: خير. برعکس. همانطور که گفتم همان اول کار جلوى يک ليست بالابلند قتل هاى دولتى گرفته ميشود. دادگسترى و دولت آمريکا پرکارترين قاتل حرفه اى آن کشور است. لغو مجازات اعدام مانند اينست که ١٥٠ قاتل سريال يکجا دستگير شده باشند! ثانيا، جامعه اى که کشتن انسانها را مطابق قانون مجاز کرده باشد هرگز نميتواند جلوى تکرار همين عمل در ميان اهالى را بگيرد. لغو حکم اعدام و اعلام ارزش جان آدمى، اولين گام در مبارزه با فرهنگ آدمکشى در جامعه است. آمارهاى رسمى هم به روشنى نشان ميدهد که در هلند و اسکانديناوى و انگلستان که مجازات اعدام ممنوع است، آمار قتل(به نسبت جمعيت) به مراتب کمتر از آمريکاست.
شهريار شادان از حزب ميهن مينويسد :
با درود به روح " فرانسوا ميتران " رئيس جمهور فقيد فرانسه که براي لغو اعدام در فرانسه گام هاي اساسي و بزرگ برداشت ... سپس در جائي ميگويد: در کشوري چون هند با جمعيتي بالاي يک ميليارد شايد در هر چند سال يکنفر اعدام شود. پس از ترور خانم اينديرا گاندي نخست وزير هند قاتل وي دستگير شد و پس ازچند سال محاکمه و دادگاه ويژه فقط بخاطر اينکه يک شخصيت ميهني کشته شده بود و بخاطر اينکه ديگر بار چنين فاجعه اي تکرارنشود شخص تروريست اعدام شد. اما چندي بعد راجيو گاندي پسر اينديرا گاندي که به جاي مادرش به مقام نخست وزيري رسيده بود ترور شد. اين حرکت نشان داد که اعدام تروريست ها و قاتلين راه حل ماجرا نيست.

مريم حسين خواه از گروه گزارش تريبون فمينيستي ايران ميگويد:
وقتي كه حكم اعدام افسانه نوروزي به جرم كشتن مردي كه مي خواست به او تجاوز كند صادر شد. بسياري با اعدام او مخالفت كردند چون مي دانستند كه افسانه بي گناه است و بخاطر دفاع از خود بوده كه مرتكب قتل شده است . اما چنين اجماعي براي لغو حكم اعدام مجرمان ديگر به ندرت ديده مي شود و وقتي كه گناهكاربودن مجرم محرز باشد بحث و جدل بسياري در بين موافقين و مخالفان اعدام وجود دارد و حتي در مواردي همچون ماجراي سعيد حنايي يا قاتلان كودكان پاكدشت بسياري از مردم خواستار اجراي اشد مجازات هستند و اشد مجازات نيز چيزي نيست جز اعدام.تا هم ميزان جرم و جنايت كاهش يابد و هركسي به خود جرئت ارتكاب جرم ندهد و هم اينكه موجب التيام و تشفي خاطر بازماندگان مقتول و كل جامعه شود.




چهارشنبه، 15 مهر، 1383
تكه اي از يك شعر به مناسبت 6 اکتبر 1967 و به یاد چه گوارا
پرنده خيس اثری از خسرو گلسرخی
تو رفتي
شهر در تو سوخت
باغ در تو سوخت
اما دو دست جوانت
بشارت فردا،
هر سال سبز مي شود
و با شاخه هاي زمزمه گر در تمام خاك
گل مي دهد
گلي به سرخي خون ...



چهارشنبه، 8 مهر، 1383
در حاشيه هخاييسم
تست هوش از ايرانيان
بدون اينکه بخواهم تحليل هاي قلمبه سلنبه از پديده هخاييسم در ايران ارائه کنم کامنت هايم را در بحث هاي در فروم براي يادگاري ثبت ميکنم:
HHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHH
..... جان اگر من را قابل بداني نظراتي را كه شنيده ام مينويسم:اول نظرات خودم:1- -حرفش كاملآ بي ربط است- اگر شلوغي هاي 18 تير و يا خرداد 30 را از نزديك ديده باشي اين حرف را مي پذيري- در ايندو دوره آنقدر جو عمومي جامعه راديكال بود كه تصورش براي كساني كه از نزديك نديده اند غير قابل باور است . در نتيجه با چند هواپيماي كرايه اي و چند سلطنت طلب كراواتي ادكولن زده ( البته بيشتر سلطنت طلبان هم ميگويند اين يارو ديوانه است -شايد هم راست بگويند) نميتوان حكومت عوض كرد2- -از جايي تغذيه مالي ميشود كه من هنوز نميدانم دقيقآ كجا ولي مسلمآ از طرف آمريكايي ها نيست.حالا نظراتي كه شنيده ام:1- -عده اي ميگويند از رفسنجاني پول ميگيرد چون حرفي ميزند كه شدني نيست و چون شدني نيست پس ميخواهد تخم ياس در دلها بكارد و رفسنجاني در انتخابات مطرح شود. اگر يادت باشد خيلي از اين اصلاح طلب ها يك زماني زير علم رفسنجاني سينه ميزدند. 2--عده اي ميگويند اين پيش زمينه حمله هوايي اسرائيل به تآسيسات اتمي است. اسرائيل در اين مورد خاص از آمريكا حرف شنوي ندارد همانطور كه در جريان حمله به تاسيسات اتمي عراق در جنگ ايران و عراق مشكلاتي با بخشي از سياست مداران آمريكا براي اسرائيل ايجاد شد. بهر صورت اگر از طرف اسرائيل حمله اي به تاسيسات انمي انجام گيرد چون اين تآسيسات فعال است يك آلودگي وسيع اتمي ايجاد ميشود كه قسمت هاي زيادي از مردم را آلوده به تشعشعات ميكند و اين موضوع نوعي نفرت در سطح جهان و خصوصآ در ايران ايجاد ميكند - ميگويند اين هزينه از طرف اسرائيلي ها به هخا پرداخت ميشود تا موجب كاهش نفرت عمومي در بين مردم ايران ÷س از ايجاد آلودگي اتمي شود.
3- -سلطنت طلب ها ميگويند اين يارو ميخواهد از ما يك ابله بسازد . 4- -يك عده هم ميگويند يارو مخش عيب دارد. يعني فقط يك ديوانه است.البته پيدا كردن آن ديوانه اي كه دارد ساپورتش ميكند بايد جالب باشد.
HHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHH
من جو عمومي را در ايران تا آنجايي كه اطلاع دارم توضيح ميدهم:اصولآبين جوانهاي تهراني تحصيل كرده اين موضوع به جوك روز تبديل شده و تقريبآ اقشار تحصيل كرده به هيچ وجهي نپذيرفته اند از آن طرف در ميان دهات فكر ميكنم دهات علي الهي بعضي ادعاي آمدن مهدي موعود كرده اند .جالب است كه بخشي از بازار تهران هم براي آمدنش روزشماري ميكند. حكومتي ها هم ترسشان گرفته.خلاصه كلام اينكه هر كسي كه با تفكر سرو كار دارد ميگويد جوك است و هر كسي مخش را آكبند نگه داشته ميگويد هخا مي آيد اينها هم ميروند.بقول .... اين تقابل بين آگاهي و نا آگاهي است هر چند صورتي از تقابل مردم با حکومت نيز هست -بدون هيچ شک و شبهه اي- بهر صورت داستان جالبي است من را بياد راسپوتين مياندازد.
HHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHH
دوستان علاوه بر نظرات قبلي كه شنيده بودم يك نظريه جديد هم اعلام شده است كه شايد در مقاله هايي كه دوستان هم ارائه كردند هم باشد - يادم نيست.اين نظريه مهمترين نظريه علوم اجتماعي معاصر است -فكر ميكنم (مطمئن نيستم)از روي افكار پوپر صورتبندي شده است.حركتي ايجاد ميشود تا بازخوردهايش بررسي شود - هدف بوجود آورنده حركت تاييد و يا تكذيب آن - موفقيت و يا شكست آن نيست - هدف فقط بررسي بازخوردهاي اجتماعي است. تا اينجا منطقي ترين نظري بوده است كه شنيده ام- ولي بازهم كو پرتقال فروش؟پرتقال فروش در واقع ميزان گول خوري و حماقت را بررسي مي كند و البته خيلي پارامترهاي اجتماعي ديگر را- آزمايشگر در واقع شرايط را با انقلاب 57 و انتخاب شدن خميني مقايسه ميكند و ميزان اثر اينكه "هميشه نجات دهنده اي مي آيد" را كه ريشه در فرهنگ ايران دارد مبنا قرار داده است. بهرصورت حالا من يك سئوالي دارم - در واقع تست هوش است.اگر هخا به ايران بيايد كه ديوانه اي است كه خيلي دمش گرم است . ولي با توجه به اينكه اين حركت انجام نميشود شما ميگوييد هخا چه بهانه اي براي شكست آن مي آورد ؟ اگر به ايران نيامد چه بهانه اي براي نيامدنش ميآورد؟
HHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHH


نوشته چه گوارا درتاريخ: ۸/۱۲/۱۳۸۳ ۰۹:۱۵:۰۰ بعدازظهر

|

    


شنبه، 4 مهر، 1383
رفيق کاسترو آبرو مان را بردی!

دوست عزيزي بنام صادق از من خواسته که در مورد فيدل کاسترو بنويسم. اولش فکر کردم که شايد چون اسم وبلاگم چه گواراست اين را از من خواسته است ولي بعدش فهميدم که در واقع قضاوت در مورد کاسترو طيف فکري يک چپي را نشان ميدهد. بهرصورت دوست عزيز صادق که خود را تا حدي ملي مذهبي دانسته از من اين را خواسته من هم در حد توان حافظه ام برايش مينويسم .
يادم ميآيد که زماني کاستروبرايم سنبل موفقيت در اردوگاه سوسياليسم بود –زماني که هنوز اردوگاه سوسياليسمي وجود داشت و برادر بزرگتر ميخواست برادري اش را حتي به ضرب حمله نظامي به چکوسلواکي و ديگر نقاط براي همه اثبات کند. البته بگويم کاسترو را هرگز دوست نداشته ام –کاسترو به اقرار خودش جوان ملي گراي آزاديخواهي بود که خلاف آن چيزي که همه فکر ميکنند هرگز قبل از انقلاب کوبا با عقايد مارکسيستي اشنايي نداشت –برادرش رائول و دوستش چه گوارا مارکسيست بودند ولي او آزاديخواه بود والبته ملي گرا . چه گوارا بدنبال ايده آل انترناسيوناليستي اش رياست بانک مرکزي کوبا را ول کرد و به مبارزه ادامه داد و کشته شد کاسترو ماند و کشورش کوبا- کشوري که به نهايت دوستش داشت برايش جنگيده بود و يکي از بزرگترين ديکتاتوري هاي آمريکاي لاتين را در آن سرنگون کرده بود. دوران جنگ سرد بود و کاسترو ميدانست که در نزديکي دهان بزرگترين سرمايه داري جهان زندگي کردن به چه معني است- دو راه حل داشت اول آنکه آزاديخواه بماند و رفاقت ديرينه اش را با روشنفکران نخبه جهان مانند سارتر و دوبوار حفظ کند دوم آنکه قيومت برادر بزرگتر را که به هيچ عنوان قبولش نداشت بپذيرد و از تضاد بين شوروي و چين نهايت بهره را ببرد . اين اقدام را پس از آنکه کشتي حامل اسلحه از بلژيک که به مدد روشنفکران اروپايي در ساحل هاوانا پهلو گرفته بود منفجر شد و تمام اسلحه ها به همراه تعداد زيادي کشته باقي ماند- گرفت . هيچکس نميداند که بمب را چه کسي کار گذاشته بود.شايد ضد انقلابيون – شايد برادر بزرگتر و شايد هم نزديکان رفقاي اروپايي.
کاسترو سياستمدار بود و وطنش بيش از هر چيز برايش عزيز بود. او ماند و کوباي سوسياليستي را ساخت –الان که نگاه ميکنم مي بينم دستاوردهاي کوباي سوسياليستي کاسترو کم نبوده است – بهداشت- ورزش- پزشکي- آموزش و پرورش – عدالت اجتماعي در سطحي قابل قبول و....
امآ کاسترو نتوانست به معناي واقعي کلمه آزاديخواه بماند و کشوري دموکراتيک بسازد که بجاي اينکه اهالي ايالات متحده به آن پناه برند مردم کشورش به ايالات متحده مهاجرت ميکنند. البته مي روند و پشيمان ميشوند .
از مرد مهاجر کوبايي پرسيدند براي چه مهاجرت کردي زنش را نشان داد و گفت بخاطر جوراب نايلون و خنديد.نميخواهم اينجا در مورد دلايل مهاجرت کوباييان موعظه کنم – نميخواهم کاسترو را به تمامي تبرئه کنم چون او چشم چراغ ما بود ولي حرمت چشم چراغ بودن را نگاه نداشت و اسمش وزيرش را بايد در کنار سانسور چيان ايراني در سايت خبرنگاران بدون مرز پيدا کنم و حسرت به دل بمانم که چرا رفيق فيدل؟ يعني تحمل شنيدن انتقاد چهار روزنامه نگار را نداري؟ چرا سالهاست در رآس قدرت مانده اي؟ تو در آن طرف دنيا قدرتت را تثبيت ميکني و من بايد اين طرف دنيا به چند جوان آزاديخواه اثبات کنم که تو نيز زماني سنبل آزادي بوده اي ولي اکنون آزاديخواه نيستي و آنقدر نيستي که اين تازه به دوران رسيده های سياست وقتي ميخواهند ديکتاتوري را مثال بزنند اسم تو را بر زبان ميآورند چون جرئت گفتن نام حاکمان کشورشان را ندارند.



سه شنبه، 31 شهريور، 1383
اندر حکايت هم نوايی

مهد کودکي وجود داشت که بچه هاي جالبي در آن حضور داشتند – يکي از اين کودکان اسمش آقاي "م" بود ايشان مخالف سرسخت همنوايي گروهي بودند و اصولآ از حرکات گوسفند وار هميشه ابزار انزجار ميکردند . هنگامي که کانون وبلاگنويسان در حال تاً سيس بود آقاي "م" آنقدر از اين حرکت گوسفند وار ابراز انزجار کرد که وقتي آقاي "چ" به ايشان جواب داد رفت در وبلاگ آقاي "چ" هر بد و بيراهي که مي خواست گفت – البته آقاي "چ" رسم مهمان نوازي را فراموش نکرد و با آرامش به او پاسخ گفت ، ولي همين آقاي "م" وقتي حسين درخشان اعلام کرد اسم وبلاگتان را "امروز" کنيد جلودار گله شد و مانند يک گوسفند واقعي تمامي رسومات گوسفندي را به جا آورد .
خانم "ه" هم از بچه هاي اين مهد کودک بود که هميشه حمام آفتاب مي گرفت ايشان بنا به توصيه ابوي محترمشان با سياست ميانه اي نداشته وبه توصيه ابوي محترم عمل ميکرد و هر جا اسمي از سياسي شدن و سياست مي آمد ميگفت اگر اسم سياست باشد من قهر ميکنم و ميروم يک ماچ از آقاي "ر" شوهرم ميگيرم . باز هم وقتي اصلاح طلب ها سايتشان بسته شد خانم "ه" حمام آفتاب را ول کرد و اسم وبلاگش را گذاشت "امروز" چون پدر محترم سپرده بود اگر سياست قسمتي از حاکميت باشد اشکالي ندارد در آن دخالت کني ، ايشان هم به گوش جان پذيرفته بود که آن سياستي بد است که با حکومت مخالف باشد ولي اگر سياست قسمتي از حکومت باشد آنقدر ها قبيح نيست .
يکي ديگر از بچه هاي اين مهد کودک اسمش آقاي "ف" بود ايشان آرزوي قلبيش اين بود که در اداره فرهنگ تحصيل دار شود . وقتي آقاي "چ" به ايشان گفت که کانون جاي وعظ کردن در مورد ديپلماسي نيست به تريج قبايشان برخورد و گفت :دوستان اين آقاي "چ" را نمي بينيد که چقدر خشن است . بي فرهنگ خشن .
البته بچه هاي ديگري هم در مهد کودک بودند – بعنوان مثال آقاي "ع" که با کارخانه آبليمو گيري قرارداد داشت و چنان متن هاي سوزناکي مي نوشت که آه از نهاد هر بني بشري در مي آورد و يا يک آقاي "ف" ديگر که هميشه بر عليه آقاي حودر مدارک کافي با خودش حمل ميکرد ولي آنها نيز اسمشان آذين بخش "اتحاد مبارزان اصلاح طلب" شد..
نا گفته نماند که در اين مهد کودک علاوه بر گوسفند مسلکان چند تا بزمسلک هم داشت که هميشه بجاي بع بع ميگفتند نع نع مانند آقاي "ح"- آقاي "ش" – خانم "ت" .....
حکايت همچنان باقي است


رفقای در همين خط:
حسن آقا انتقاد کرده که چرا لينک شمر را نگذاشتی - شمر يک سر و گردن از من بالاتر است-راستش را بخواهی من اگر طنزهای شمر را بخوانم بايد دکان را تخته کنم
ننگ امروزی شدن از شمر
http://mblog.com/shemr

معرکه امروز از پولاد
http://siprisk.blogspot.com/2004/09/blog-post_21.html

ديروز و امروز و فردا هميشه شبح خواهم ماند! -از شبح
نام‌شويي از شبح
http://newspectre.blogspot.com/

براي همدلي با سرکوب شدگان واقعي ! نه براي همراهي با قاتلان ديروزي و " خندان " هاي " امروز " از لندني
http://www.jaylondoner.blogspot.com/2004_09_01_jaylondoner_archive.html#109576775568954853

چرا امروز ؛ ‌نشدم... از گلکو
http://golku.blogspot.com/2004/09/blog-post_19.html

گفتگو- از سياهکل
http://arshiastar.persianblog.com/1383_7_arshiastar_archive.html#2463754

دوشنبه امروز و فردا شمرنامه!!!؟؟؟ از آرمين گيله مرد
http://gilehmard.blogspot.com/

رمگانيم و همه (( امروزيم )) به غم غاصب خود مي سوزيم ! – از دادا
http://www.dadaman.5u.com/

حسن آقا (البته فيلتر نشده)
http://khosenagha.blogspot.com/2004/09/blog-post_19.html
http://khosenagha.blogspot.com/2004/09/blog-post_23.html

تا ابد سرخ از ضميرسرخ
http://www.redarash.com/


يك استخوان براي خداحافظي – از ناظم ( از نظر من که بي ارتباط نيست (:
http://nazemmr.blogspot.com/2004/09/blog-post_19.html





پنجشنبه، 19 شهريور، 1383
در حاشيه کتاب تجديد نظر طلبي از مارکس تا مائو نوشته دکتر انور خامه اي

بدون ارائه تصويري کلي از کتاب سعی ميکنم بر قسمت مهم اين کتاب تمرکز کنم:
ويژگي اين کتاب که آنرا از ساير کتب مارکسيستی جدامیکندتفکيک انديشه مارکس از انديشه انگلس است.دکتر انور خامه اي دو دوره مشخص در تفکر انگلس را بازگو ميکند.اول دوره اي که انگلس دياليکتيک را به عنوان روش مي پذيرد و نه به عنوان جوهره انديشه مارکس و دوم- دوره اي که انگلس ديالکتيک طبيعت را مي نگارد و ديالکتيکي مبني بر حرکت و از نظر انور خامه ای وجود شناسانه را بنيان مي دهد.
دکتر خامه اي ريشه تمام جزم انديشي هاي مارکسيستي را در تجديد نظر طلبي انگلس از مارکس و قرار دادن استقرآ در مقابل ديالکتيک مي داند.او با ارجاع به کتاب ُاصول منطق گوبلوُ - تمثيل که جوهره روش مندی انديشه انگلس است را يک شکل ابتدايي و نه چندان منظم استقراي علمی مي داند(البته تمثيل جوهره روش لنين نيز هست ولي دکتر خامه اي به آن اشاره نميکند) و ناسازگاري دياليکتيک و استقرا را با ارجاع به تعاليم هگل و مارکس يکسره مردود ميشمارد و سئوال بنيادين خود را مي پرسد "چگونه ميتوان قانوني را جز به وسيله استقرا و قواعد منطقي و شيوه هاي روش شناختي "استنتاج" کرد؟
دکتر خامه اي تآکيد ميکند که مارکس در دستنوشته هاي 1857 فرضيه مطابقت ميان نظم منطقي و ترتيب تاريخي مقولات را رد ميکند ولي انگلس درتفسيري بر کتاب انتقاد بر اقتصاد سياسي مارکس بروي آن تآکيد دارد.

بدون اينکه تآکيدي بر مارکسيسم-اگزيتنسيالسم سارتر داشته باشم و يا اشاره اي به مکتب مارکسيستي مارکوزه انجام دهم و آنرا فرزند دوران معاصر يعني دوران زوال اروکمونيزم بدانم - با تمام انتقادهايی که من جهان سومی ازاين الگو دارم - بروي مفهوم جديدي در منطق که دانشمند آذري" لطفي زاده" مطرح کرده است مينمايم. مفهومي بنام منطق فوزي که در فارسي به فازي مشهور است .منطقي کاملآ دياليکتيکي که با رد مفهوم لاجيکي صفر و يک و ارزش گذاري مابين اين دو ارزش دستاورد هاي مهمي در اقتصاد و تکنولژي و پزشکي ايجاد کرده است.

بهر حال کتاب بسيار خواندني است .


دوشنبه، 16 شهريور، 1383
در حاشيه فروم نويسي در موردانقلاب 57
اتفاقآ مهمترين دليل انقلاب از نقطه نظر داخلي اين بود كه شاه تلاش خود را صرف سركوب مخالفين كرد و نه صرف آباداني كشور. تا سالهاي 1348 ايران يكي از عقب مانده ترين كشورهاي دنيا بود و فقط پس از اينكه قيمت نفت به بالاي 30$ رسيد -آباداني شروع شد ولي پول نفت فقط در شهر ها هزينه شد و براي نيروي كار از روستائيان استفاده شد كه پديده اي بنام حاشيه نشين شهري را بوجود آورد. از تقابل فرهنگي - سياسي - اجتماعي حاشيه نشينان شهري كه فقر روستا را ميديدند و همچنين رفاه نيم بند شهرها را بين سالهاي 49تا 57 ميديدند -انقلاب نيروي تعيين كننده خود كه بسيار مذهبي هم بود را پيدا كرد . نهاد هاي شهروندي مثل ان-جي-او ها و تشکلهای كارگری و كارمندی و دانشجويی كه مهمترين كارها را در انقلاب انجام دادند ياراي مقابله با حاشيه نشينان كه روستائي و مذهبي بودند را نيافتند و پس از تظاهرات تاسوعا-عاشورا 57 عملآ حاشيه نشينان شهري وارد ميدان شدند. بهمن 57 آخرين تير تركش نهاد هاي شهروندي هم نتوانست ابتكار عمل را از طيف مذهبي مورد حمايت حاشيه نشينان بگيرد.
مهمترين دليل انقلاب از منظر داخلي فقر روستا و غناي شهري بود كه آنهم پس از سالهاي 1349 آغاز شد. بدون گران شدن قيمت نفت شاه حتي به فكر ايجاد ژاپن دوم كه مدام شعارش را ميداد هم نمي افتاد. هر چند كارهاي زير بنايي كه در دوران پهلوي انجام گرفت را نميتوان دور از ذهن داشت ولي مردم كشور ما طبق آمارهاي رسمي همواره در طي 50 ساله اخير داراي در آمد سرانه بسيار پايئن بوده اند و از آن مهمتر اينكه توليد ناخالص ملي ايران كه وابسته به قيمت نفت بوده است هرگز بطور يكنواخت بين اقشار مختلف تقسيم نشده است. آنچيزي كه موجب فروپاشي ميشود عدم پاسخگويي حكومت ها به حداقل هاي مورد نياز انسانهاست و مهمتر از آن ايجاد اختلاف طبقاتي بين شهر و روستا و يا بين طبقات مختلف است .نكته مهمتر اينكه جمعيت ايران يك پنجم اكنون و توليد نفت ايران دوبرابر اكنون بود و تورم جهاني نصف يعني درآمد سرانه 20 برابر بيشتر بود ولي اشتباه شاه اين بود كه اين پولهاي باد آورده نفت بشكه اي 30$ آن دوران را مثل حق حساب داخل شهر ها ريخت تا خيالش از نظر ثبات حكومتش راحت باشد ولي حساب نكرد كه براي آباداني احتياج به نيروي كاري است كه در روستاهاي فقير سكني دارند و بايد در حاشيه شهرها آنان را ساكن كند و تمام اين كارها از طرف حاشيه نشينان ديده ميشود و موجب نوعي تنش و سركشي خواهد شد.
طبق آمارهاي رسمي دوران شكوفايئ اقتصادي ايران پس از افزايش قيمت نفت و بين سالهاي 50-59 بوده است و نه قبل از آن و نه بعد از آن.افزايش درآمد سرانه در سالهاي 50-57 موجب شد كه طبقات شهري وقت بيشتري براي فكر كردن بيابند و نطفه اصلي نهاد هاي شهروندي كه موجب شروع انقلاب 57 تا تظاهرات تاسوعا-عاشورا 57 و بهمن 57شدند بواسطه افزايش رفاه عمومي و اوقات فراغت بيشتري بود كه با افزايش قيمت نفت بوجود آمده بود (براي همين انگليسي ها ميگويند بايد ايراني ها را گشنه نگه داشت وگرنه انقلاب ميكنند.)نتيجه اينكه آنچيزي كه موجب انقلاب شد اختلاف طبقاتي شهر و روستا و همچنين اختلاف طبقاتي در درون شهرها و همچنين افزايش رفاه عمومي در شهرها و ايجاد زمان لازم براي فكر كردن بود!

(وامدار بحث های وبلاگ شبح و بحث های فروم ایران کليک هستم)

سه شنبه، 3 شهريور،
1383
مارکسيسم و رفرميسم
کارگراني که تئوري مارکس را جذب کرده اند – يعني اجتناب ناپذيري بردگي مزدي را تاهنگامي که سرمايه داري مسلط است، دريافته اند - با هيچ گونه اصلاحات بورژوازي تحميق نميشوند. کارگران با درک اين که هرجا سرمايه داري وجود دارد، اصلاحات نه مي تواند ديرپا باشد و نه دور برد ، براي شرايط بهتر مي رزمند و ازاصلاحات براي تشديد مبارزه با بردگي مزدي استفاده ميکنند.

مارکسيسم و رفرميسم- ولاديمير ايليچ لنين- 12 سپتامبر1913

يک خبر:
يك جامعه‌شناس اعلام کرد که طبقه متوسط در جامعه ايران رو به اضمحلال است
تهران- خبرگزاري كار ايرانيك استاد دانشگاه گفت: طبقه متوسط در جامعه ايران رو به اضمحلال است و جامعه به دو طبقه اكثريت و اقليت تقسيم شده كه اكثريت طبقه ضعيف و اقليت طبقه پردرآمد جامعه است.دكتر جعفر هزارجريبي، جامعه شناس و استاد دانشگاه، در گفت و گو با خبرنگار سرويس اجتماعي ايلنا، گفت: طبقه اقليت كه 10 درصد افراد جامعه را تشكيل مي‌‏دهند، 70 تا 80 درصد ثروت جامعه را در اختيار دارند و طبقه اكثريت كه طبقه ضعيف جامعه هستند، از حداقل امكانات و معيشت و ثروت جامعه برخوردار هستند.وي ادامه داد: افراد تشكيل دهنده طبقه اقليت را تازه به دوران رسيده‌‏هايي تشكيل مي‌‏دهند كه داراي ثروت‌‏هاي بادآورده‌‏اي هستند كه مشخص نيست از كجا بدست آمده است.اين جامعه شناس خاطرنشان كرد: بنابراين طبقه متوسطي كه مدنظر جامعه‌‏شناسان است و كارمندان جزء آن هستند و مي‌‏توانند معيشت خود را تامين كنند و داراي پس‌‏انداز معمولي باشند و برخلاف طبقه ضعيف از موقعيت آموزشي، فرهنگي برخوردار باشند، مشاهده نمي‌‏شود.وي تصريح كرد: لذا اگر با اين ديد بررسي كنيم، مي‌‏بينيم كه طبقات اجتماعي متوسط جامعه رو به اضمحلال است و طبقه متوسط كه اكثريت جامعه جزء آن هستند، تبديل به طبقه ضعيف جامعه مي‌‏شود.وي اعلام كرد: وقتي حرف از تعريف طبقه به ميان مي‌‏آيد، بايد تمام ويژگي‌‏هاي طبقه را دارا باشد، نه به اين صورت كه اكثريت موقعيت، به طيف محدودي داده و بقيه مردم از آن محروم باشند.به اعتقاد اين استاد دانشگاه، ديگر نمي شود از اين جامعه انتظار توسعه رو به رشدي كه قوانين جامعه را رعايت كند را داشت.وي با اشاره به تبعات و آثار سوء‌‏حذف طبقه متوسط، تصريح كرد: يكي از تبعات حذف طبقه متوسط، توزيع نابرابر ثروت است كه تابع قانونمندي خاصي نيست و بر اساس معيار مورد قبول جامعه توزيع نشده است، اين سيكل به نابرابري اجتماعي منجر مي‌‏شود. ......



در حاشيه دستگيري کارگران کرد در جشن اول ماه مه در سقز:

مبارزه کارگران کرد براي آزادي رهبران دستگير شده خود در شرايطي ادامه دارد که دستگيري هايي که بدنبال برگزاري مراسم اول ماه مه انجام گرفت- با مهر سکوت جامعه روشنفکري و روزنامه هاي به اصطلاح اصلاح طلب همراه بوده است و از طرفي اعتراض نسبتآ وسيعي از طرف اتحاديه هاي کارگري در ساير کشور هاي جهان را بهمراه داشته است. بي دليل نيست که تمام متفکران سوسياليسم بر جهان وطن بودن طبقه کارگر تآکيد داشته اند و آنرا فراتر از هر ضرورت تشکيلاتي پنداشته اند و بيهوده نيست که بورژوازي تا بدين حد از جهان وطن بودن انسانها واهمه دارد و همواره تلاش ميکندتا هويتي آهنين را در حول محور مليت ايجاد کند. کردستان اين قلب تپنده همه تاريخ مبارزه معاصر ايران بازهم پيشتاز مبارزه اي براي احقاق حق کارگران کرد ايراني بوده است.جمهوري اسلامي قصد دارد با محاکمه کارگران دستگير شده در کردستان اين جنبش رو به رشد کارگري را با سرکوب و ارعاب خفه کند و اجازه ندهد که طبقه کارگر ايران همپاي برادران و خواهرانش در ساير نقاط دنيا مبارزه خود را براي احقاق حقوق خود ادامه دهد.


ليست زير اسامي کارگران دستگير شده است که قرار است در روز دوم و سوم شهريور ماه محاکمه شوند:

1-هادي تنومند
2-جلال حسيني
3-محسن کريمي
4-اسماعيل خودکام
5-برهان ديوارگر
6-محمود صالحي
7- محمد عبدي پور

ليست امضا کارگران براي آزادي بدون قيد و شرط رفقايشان:
http://iwsn.topcities.com/etelaiye/830529-emzahaye-mahakeme-2[1].pdf

تلاشهاي بين المللي براي حمايت از کارگران کرد ايراني:
http://iwsn.topcities.com/etelaiye/830527liste-emzaha-saghez-dadgah1.pdf

بحث ها در اينجا ظاهرآ خيلی داغ شده
http://www.mideastclick.com/forums/showthread.php?s=&threadid=39674


سه شنبه، 27 مرداد، 1383
در حاشيه تشکيل کانون وبلاگنويسان

بررسي آماري گرایشات فکری وبلاگهاي عضو کانون وبلاگنويسان ايران

اول که خواستم نتيجه اين بررسي را اعلام کنم خيلي دودل بودم و ميدانستم مورد اعتراض قرار خواهد گرفت ولي چون به وجدان خودم اعتماد داشتم وامر بر من مشتبه شده بود که با يک نظر يک دقيقه اي ميتوان طيف فکري يک وبلاگ را تشخيص داد – دل به دريا زدم و نتايج بررسي را اعلام کردم.
امآ دليل اين بررسي بحثي بود که بين ترانه و نانا در وبلاگ شبح در جريان بود و ترانه از من خواسته بود که در مورد آن اظهار نظر کنم . ابتدا بحث ها را کپي ميکنم:

ترانه ميگويد:
شبح عزيز! بنظرم در جامعه اي که نفس کشيدن سياسي است نمي توان کانوني/ انجمني/ اتحاديه اي داشت و توجيه کرد که ما صنفي هستيم. نويسنده که جاي خود را دارد آيا مي شود عوامل و اهرمهاي فشار يک حکومت ديکتاتوري متوحش را هر لحظه لمس کرد و نويسنده گي را يک شغل مثل نانوايي ديد ؟ تابحال هيچ نانوايي را بخاطر طرز نان پختن اش بقتل نرساندند گرچه فشار مالي شايد نانوايي را هم به هرنوع خودآزاري رسانده باشد اما فراموش نکنيم که نويسنده با نوع قلم- نوع بيانش- خار چشم حکومتگران است و همه نويسنده ها هم شرايط يکسان ندارند.تا اين حکومت هست راه رفتن / خانه ماندن/درخيابان بودن و ... سياسي است ! شايد يکي از عللي که کانون نويسنده گان وضعيت اجتماعي درخشاني ندارد عدم قبول يک حرکت مناسب سياسي است و نه صنفي!!
شبح ميگويد:
ترانه جان!(41)در کشوري زنده‌گي مي‌کنيم که امضاي همين نامه که حتا به نويسنده‌گان به عنوان صنف نگاه مي کند موجب قتل و زنداني و ممنوع‌القلم شدن بسياري از امضا کننده‌گان شد. حتما شنيده‌يي که تعدادي از امضا کننده‌گان را مي‌خواستند با اتوبوسي به ته دره بفرستند که به طور کاملا اتفاقي اتوبوس به تخته‌سنگي در کنار جاده برخورد کرد و متوقف شد. راننده‌ي اتوبوس بعد جزو قاتلين قتل‌هاي زنجيري از کار درآمد!
ترانه ميگويد:
شبح نازنين!جان کلام همين است در کشوري زنده گي مي کنيم/مي کنيد که کانون صنفي با هزار تاکيد به صنفي بودنش اجازه برگزاري جلسه مجمع ساليانه نمي گيرد. انجمن اسلامي دانشجويانش تاکيد روي اسلامي بودنش دارم اجازه تجمع هاي خود را نمي گيرد. مسولين کانون معلمان بازداشت مي شوند خوب ميرسيم به اين حرف :در جايي که نفس کشيدن سياسي است بايد سياسي عمل کرد !راهکارهاي فرهنگي- صنفي که قرار است مثل کشورهاي مترقي غرب بکار صنفي- فرهنگي خود بپردازند بدليل نبود همان معيارهاي دمکراسي غرب پروژه اي شکست خورده است درست مثل پروژه اصلاح طلبي قالبي غالب شده! بنظرم بايد موضوع را دقيق تر نگاه کرد!
نانا ميگويد:
دوستان اگرچه هر عملي که يک انسان از روز تولد تا روز مرگ ميکند عملي است سياسي به نظر من در حال حاضر با توجه به شرايط هر گروه و انجمن و کانون و اتحاديه اي بايد مطلقا صنفي باشد
چرا زيرا اين عمل نه در رابطه با ديکتاتوري جمهوري اسلامي بلکه در رابطه در برقراري نظم در جامعه اي کون فيکون شده حياتي است زيرا به نشست هر گروه اجتماعي در جايگاه اجتماعي خود تازه مردم متوجه ميشوند کي هستند و به کجا تعلق دارند زيرا با اين تعلق و دست در دست همگنان خود مزه قدرت جمعي و عملکرد جمعي را خواهند چشيد .سالهاست که در ايران دانشجويان عزيز هر هنگام عصباني هستند ميگويند :کارگر دانشجو پيوندتان مبارک!!!! به نظر من مسخره تر از اين شعارشعاري وجود ندارد اخه کارگر چه ربطي به دانشجو دارد اين تنها فضولي دانشجوها در کار کارگران است .و اين اتجاديه ها و انجمن ها و کانون ها هم حتي تا زماني که قدرت واقعي براي حفظ منافع خود نيافته اند بايد بايد بايد از اعلام همبستگي با هم خود داري کنند اين تنها راه به وجود امدن نهادي دموکراتيک شهر وندي است و بس هر نوع درهم پيچيدگي و دادن شعار سياسي به معني خفه کردن نطفه نهاد دموکراتيک در ابتداي راه ميباشد والسلام . نانا
ارنستو(خودم البته در ايميل) ميگويم:
شبح جان
سري به وبلاگت بزن و بحث ترانه و نانا را بخوان- بحث جالبي است که در ادامه بحث خودت با ترانه است.
منهم منتظر نظرت هستم - البته تا حالا چند نکته دارم:
ترانه ميگويد اينکه اين کانون في نفسه سياسي است پس في نفسه سياسي است و صنفي دانستن آن که حتي نميتواند فضاي امن تري اايجاد کند- پس زياد هم با ارزش نيست.- فقط از کارايي کانون ميکاهد

توضيحات نانا هم بسيار جالب است

البته نانا فراموش ميکند -وقتي سرمايه ماهيت غير رسوبي پيدا کرد ديگر هيچ چيزي در جاي خودش قرار نميگيرد
البته ترانه هم فراموش ميکند که سرمايه در ايران آنقدر ها غير رسوبي نشده است-هنوز!
البته ترانه يک چيز ديگر را هم فراموش ميکند آنهم اينست الان که کانون خودش را تقريبآ غير سياسي دانسته
هيچکس زياد اظهار نظر نميکند آنوقت که کمي سياست قاطي کند ديگر همه انصراف ميدهند و مردم ما بهرحال غير سياسي هستند.
همانطور که ديديد من نتوانستم اظهار نظر دقيقي در مورد اين بحث و موضع گير دقيق در قبال آن داشته باشم –پس از آمار استفاده کردم يک نمونه آماري اتفاقي 100 نفره از ميان ثبت نام کنندگان در کانون وبلاگنويسان را انتخاب کردم و بررسي را با يک گروه بندي من درآوردي شروع کردم:
ا- وبلاگهاي شخصي ( خاطرات روزانه-داستان کوتاه- شعر- نقد هنري) ۴۸درصد
2-وبلاگهاي آزاديخواه – البته مفهوم آزاديخواه مفهوم نارسايي است ولي از نظر من يک طيف فکري بخصوص را تداعي ميکند – اگر بخواهم يک تيپ براي آن معرفي کنم وبلاگ حسن آقا است. ۲۱ درصد
3- وبلاگهاي چپ شامل تمامي گرايشات چپ از چپ راديکال گرفته تا چپ سنتي و حتي گرايشات مختلف جمهوری خواهان ۱۹ درصد
4-وبلاگهاي مذهبي – البته اين نامگذاري خيلي هم با مسما نيست و ملاک من خيلي ساده بوده است مانند بکار بردن بنام خدا و بسم ا.... در ابتداي مقالات - 4 درصد
5- وبلاگهاي ملي گرا ۳ درصد
6- وبلاگهاي اصلاح طلب – وبلاگهايي که مشخصآ اصلاح طلب هستند و يا جزو چهره هاي شناخته شده اصلاح طلبان باشند
- 5 درصد
نتيجه بررسي از نظر من:
ترانه جان همانطور که ميبيني نمونه گيري از ميان اعضاي کانون وبلاگنويسان ايران انجام شده و بنظر ميتوان آنرا به نمونه اي از جامعه روشنفکري نسبتآ جوان ايران نسبت داد – البته بنظر من اين نمونه اخذ شده بيش از واقعيت موجود در کل جامعه روشنفکري نسبتآ جوان ايراني داراي مواردي است که مشخصآ سياسي است.
چون اين نمونه از ميان کساني برداشته شده که به سانسور دولتي و ايجاد آسيب به آزادي بيان اعتراض دارند در نتيجه ماهيت سياسي آنها بيش از ميانگين واقعي جامعه است. نتيجه نهايي من اينست که حرکت کانون نويسندگان ايران با توجه به ساختار هاي طيف فکري سازنده آن ساختاري کاملآ صنفي خواهد بود.
البته اين نکته قابل ذکر است که وبلاگهاي شخصي بين گرايشات مختلف قابل تقسيم است و در يک نظر کلي بيش از همه بين گرايشات مذهبي-اصلاح طلب و همچنين ملي گرا قابل پخش شدن است.



دوشنبه، 19 مرداد، 1383
در حاشيه تشکيل کانون وبلاگنويسان ايران

کانون وبلاگنويسان ايران ضرورتي فراموش شده
دوستان خبر دادند که کانون وبلاگنويسان ايران در حال شکل گيري است. اين کانون در شرايطي آغاز به کار ميکند که آزادي بيان از هر سمتي مورد يورش قرار گرفته است. وبلاگ نويسي که دنياي جديدي را بروي صاحبان انديشه بازگشوده بود در زير سايه شوم سانسور و نظارت دولتي مورد تهاجم قرار گرفته است و در اثر آن وبلاگنويسان ايراني ميرفتند تا سکوت تاريخي انديشمندان اين مرز و بوم را در شرايط خفقان (که مزمن اين گوشه از جهان است) تکرار کنند. سکوتي سهمگين-خلاقيت کش و نازا . سکوتي که سالهاي پس از جنگ را بياد ميآورد.

آیا بدون اتحاد تمامی اندیشمندان فارغ از تمام گرایشات سیاسی – اجتماعی میتوان از آزادی بيان این خواست تاریخی تمام دلسوختگان نوع بشر دفاع نمود؟

خیر – تنها و تنها اتحاد حول محور خواستهای مشترک تمامی گرایشات روشنفکری است که میتواند موجب بالندگی و شکوفایی فضای وبلاگنویسی و اینترنت در ایران و جهان گردد.

وبلاگنويسي که گوشه اي از ضرورت انتشار آزادانه افکار و عقايد است در تمام جهان دشمني مشترک دارد – دشمن مشترک آزادي بيان در فضاي اينترنتي صاحبان قدرت مي باشند. قدرتمنداني که از يک سواز تيغ دو لب اينترنت براي تآثير گذاري بر خيل عظيم کاربران اينترنتي استفاده ميکنند و از سوئي ديگر نگران اين دموکراسي مستقيمي هستند که اينترنت بواسطه رشد تکنولژي در اختيار بشر قرار داده است. در ايران نيز مانند بسياري از کشورهاي ديگر وبلاگ نويسان مفهوم مشخصي را به چالش کشيده اند مفهوم "قدرت" يعني آنچيزي که واژگونگي جهان را تطهير ميکند – آنچيزي که مناسبات نابرابر را برحق جلوه ميدهد و عدالت اجتماعي را به فراموشخانه تاريخ مي سپارد. از سوئي وبلاگنويسي فرصت هاي برابري براي نشان دادن اين واژگونگي ها- اين نابرابري ها و اين بي عدالتي ها فراهم کرده است. فرصتي که قبل از آن وجود نداشته واگر هوشيار نباشيم با يورش همه جانبه قدرت هاي جهاني و منطقه اي شايد پس از اين هم وجود نداشته باشد. "قدرت" نيز سعي دارد جهان وطن بودن وبلاگ ها را در چهارچوب تنگ قوانين منطقه اي محدود کند و بدينوسيله از ارتباط خلاق بين مردم کشورهاي مختلف با ايجاد فضاي رعب و وحشت بکاهد و به آنان بگويد که اين ما هستيم که ميتوانيم هر چيزي را که بخواهيم سانسور کنيم - هرچيزي را بخواهيم منتشر کنيم و جلوي ارتباط آزاد بين مردم جهان که هر لحظه به حقوق خود آگاه تر ميشوند و عرصه را بر قدرتمندان تنگتر ميکنند – بگيريم.

من مينويسم
تا اشيا را منفجر کنم –نوشتن انفجار است

مينويسم
تا روشنايي را بر تاريکي چيره کنم
و شعر را به پيروزي برسانم
مينويسم تا خوشه هاي گندم بخوانند
تا درختان بخوانند

مينويسم
تا گل سرخ مرا بفهمد
تا ستاره- پرنده-
گربه و ماهي و صدف
مرا بفهمد

مينويسم
تا دنيا را دندان هاي هلاکو
از حکومت نظاميان
از ديوانگي اوباشان
رهايي بخشم

مينويسم
تا زنان را از سلول هاي ستم
از شهرهاي مرده
از ايالت هاي بردگي
از روزهاي پر کسالت
سرد و تکراري
برهانم

مينويسم
تا واژه را از تفتيش
از بو کشيدن سگ ها
و از تيغ سانسور
برهانم
......

نزار قباني شاعر سوري

برای ديدن پنلاگ يعني وبلاگ اصلي کانون وبلاگنويسان ايران به آدرس http://penlog.blogspot.com/ مراجعه شود . مراحل ثبت نام و عضويت در کانون و مراحل تصويب منشور و اساسنامه و همچنين مشاهده پيشنويس منشورِ کانون وب‌لاگ‌نويسانِِ ايران به تفصيل در پنلاگ مطرح شده است .


وبلاگهايی که در اين زمينه نوشته اند:

۱) شبح - حسن‌ات به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت. (حافظ)
۲) گفتار نيک
۳) نت پد ايرانی
۴) زمينی
۵) بامداد
۶) سياهکل
۷)سرزمين آفتاب
۸)حسن آقا
۹)لندنی
۱۱) آرمين گيله مرد
۱۲) زيتون



جمعه، 9 مرداد، 1383
در حاشيه مصاحبه ها و نظرات سعيد حجاريان

جمهوري خواهي و يا مشروطه خواهي سرنوشت محتوم جنبش اصلاح طلبي در ايران

يکي از مهمترين مباحث در بررسي جنبش رو به زوال اصلاح طلبي در ايران بحثي است که بواسطه دو گرايش مسلط در اين جنبش بوجود آمده است – اول نقطه نظر اکبر گنجي که در کتاب مانيفست جمهوري خواهي نوشته است مبني بر اينکه اشتباه جنبش اصلاحات اين بوده که سعي در آشتي و سازگاري دين و دموکراسي دارد و در نتيجه گذار از استبداد مسلط را به دموکراسي از طريق انقلاب مخملين و برقراري جمهوري واقعي ميداند و از طرفي نقطه نظر سعيد حجاريان است که ادعا ميکند که نظر گنجي را از نظر آرماني قبول دارد ولي معتقد است اگر طيفي وجود داشته باشد که يک طرف آن استبداد باشد و طرف ديگر آن جمهوري خواهي راه ميانه اي بنام مشروطه خواهي وجود خواهد داشت.
بظاهر اين بحث بين گنجي و حجاريان بحثي مستقل از فرآيندهاي اپوزوسيون خارج و داخل کشور است و ارتباطي به تشکيل احزاب جموري خواه و احزاب مشروطه خواه در ميان اپوزوسيون ندارد ولي با يک دقت نظر کافي نشانه هاي عيني چراغ سبز به اين اپوزوسيون ها قابل مشاهده است.
اين امر وقتي عينيت مييابد که به تاکتيک هاي اتخاذي حجاريان بيشتر توجه شود .حجاريان در مصاحبه اش با گويا صراحتآ عنوان ميکند که خواهان فشار بيشتر ايالات متحده به گروههاي محافظه کار ايران و اعمال فشار از طريق قطع صادرات نفت ميباشد:

"اگر جلوي صادرات نفت را بگيرند خواهيم ديد که اينها(محافظه کاران) چقدر پراگماتيست هستند و به چه اصلاحاتي تن در خواهند داد"

همسويي سعيد حجاريان با تاکتيک هاي سياسي وايد ئولوژيک طيف مشروطه خواه سلطنت طلبان را نميتوان اتفاقي و بدون پيش زمينه تاريخي دانست. شايعاتي مبني بر وجود ارتباطاتي بين حجاريان و سلطنت طلبان از زماني که مشاور هاشمي رفسنجاني بوده است- وجود دارد و حتي از حجاريان بعنوان کانال ارتباطي هاشمي رفسنجاني و رضا پهلوي نام برده ميشود. بي دليل نيست که او از اولين کساني بود که در گرماگرم جنبش اصلاح طلبي مسئله بنا پارتيسم و امکان وقوع آنرا متذکر شد و بي دليل نيست که مواضع اصلاح طلبان پس از شکست در انتخابات مختلف به مواضع هاشمي رفسنجاني نزديک شده است واز او دعوت به همکاري نموده اند.
حال حجاريان در يک گام به پس خود بوناپارتيسم را بعنوان تاکتيتي مقطعي و يا استراتژي دائمي پذيرفته است.

برای ادامه نظرم در مورد اصلاحات به مقاله سئوال و جواب در همين بلاگ مراجعه کنيد.
در ادامه قسمتی از مصاحبه حجاريان را قرار میدهم:
سعيد حجاريان در گفت و گويي اختصاصي با وقايع اتفاقيه: سياست و اصلاح طلبي توازن ميان ستيز و سازش است – شنبه 27 تير ماه 1383
شما يادتان هست كه در خرداد سال 80 در يادداشتي با عنوان «18 خرداد 18 برومر» نسبت به خطر بناپارتيسم هشدار داديد و گفتيد كه اگر مي‌خواهيد دچار بناپارتيسم 18 برومري نشويم بايد در 18خرداد به خاتمي رأي دهيم؟
بله اما بناپارتيسم علي‌رغم اشتراكاتي كه با فاشيسم دارد پديده‌اي متفاوت از فاشيسم است. البته در هر انتخاباتي نوعي كاريزماسازي براي كانديداها صورت مي‌گيرد ولي اين با پوپوليسم منجي‌گرايانه تفاوت دارد. منجي‌گرايي در دوم خرداد اگر چه ما را به پيروزي رساند ولي خود به مشكل اصلي ما بعد از دوم خرداد بدل شد. اگر بخواهيم نقد اصلاحات كنيم بايد از همين جا شروع كنيم. البته نبايد موانع را ناديده بگيريم.
خيلي خوب است كه به نقد اصلاحات بپردازيم. اما شما از سال گذشته كه در اردوي جوانان مشاركت گفتيد اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات هنوز اين جمله را باز نكرديد. خب حالا شما بگوييد كه حقيقتاً اصلاحات مرد يا اصلاحات را كشتند؟ اين جمله را در ادبيات صد سال پيش شنيده‌ايد كه گفتند مشروطه شهيد شد. حالا به نظر شما اصلاحات كشته شد يا مرد؟
خود من معتقدم كه اصلاحات جوانمرگ شد. جوانمرگي دو علت دارد. يكي در اثر تهديدها كه از اطراف به آن هجوم مي‌آورد يكي هم به دليل آسيب‌پذيري ذاتي. جوان هم تهديد مي‌شود و هم آسيب‌پذير است. اصلاحات هم از سوي رقبا با مانع و دست‌انداز و تهديد مواجه بود و هم برخي آسيب‌پذيري‌هاي ذاتي داشت. من فكر مي‌كنم كه آنچه كه الان بيشتر مد نظر افكار عمومي باشد نقد آسيب‌پذيري‌هاي ذاتي اصلاحات باشد نه تكرار تهديدها و موانعي كه رقبا در برابر اصلاحات ايجاد كردند. شما نمي‌خواهيد «زنده باد اصلاحات» را تشريح كنيد.
خب. البته بايد اول اصلاحات قبلي را نقد كنيم و از نقد آن راه را براي اصلاحاتي نو باز نماييم.
ببينيد ما چند راه پيش رو داريم 1- اصلاحات مرد زنده باد انقلاب 2- اصلاحات مرد زنده باد انفعال 3- اصلاحات مرد زنده باد اصلاحات (از نوع ديگر) 3- اصلاحات مرد زنده باد اصقلاب 4- اصلاحات مرد زنده باد استسلام (طلب تسليم نمودن) 5- اصلاحات مرد زنده باد دست غيبي (دست آمريكايي).
مشخص است كه در اين 5 راه گزينه‌اي كه من پيشنهاد مي‌كنم گزينه زنده باد اصلاحات است.
اما اگر بخواهيم از نقد اصلاحات آغاز كنيم و بعد اصلاحات نو را طرح ريزي كنيم بايد اين عناوين را مد نظر قرار دهيم.
اولين انتقاد به اصلاحات اين است كه «نخبه‌گرا» بود. يعني چه؟يعني حاملان اصلاحات تنها نخبگان بودند و مطالبات هم بيشتر مطالبات نخبگان بود.
اين دو بود، اما منظور من اين است كه اصلاحات مي‌خواست همه مسائل را در سطح بالاي نخبگان حكومتي حل كند. مسائل بيشتر موكول به دولت و مجلس و ساير نهادهاي حكومتي بود. شما ببينيد اكثر خبرهايي كه در جلسات سياسي داده مي‌شود مربوط به اين است كه فلاني از فلان نهاد حكومتي چه كرد و يا به فلان‌كس در فلان جاي حكومت چه گفت يا چه مذاكره‌اي در نهادهاي حكومتي در جريان است براي حل و فصل چه موضوعي همه خبرها اكثراً همين است.
........................

به مقاله زهر خند (کله پاچه ۱) مراجعه شود




جمعه، 2 مرداد، 1383
اندر حکايت تآثير مذهب بر رشد اخلاقي جامعه:
شهر مقدس قم به عنوان جرم خيزترين شهر ايران از لحاظ وقوع جرائم و
انحرافات جنسي در سال گذشته شناخته شد.
به نقل از روزنامه شرق

جائي ديگر:
پالرمو جزيره سيسيل در ايتاليا
پالرمو در ايتاليا مذهبي ترين و پر جرم و جنايت ترين شهر در ايتاليا است.

و باز هم جائي ديگر:
سالت ليک سيتي ايالات متحده آمريکا
سالت ليک سيتي مذهبي ترين شهر ايالات متحده و مرکز مورمون ها در عين حال يکي از با لاترين نرخ هاي جرم و جنايت را داراست.

Salt Lake Tribune, Nov 23, 1998
--A9
FBI Report: Crime Falls Nationally, But Climbs Again in Utah
As the nation celebrates a six-year decrease in serious crime, Utah's crime rate went up--again.
An FBI report released Sunday showed that serious violent and property crimes went down 3 percent nationally. But crime in Utah went up 3.8 percent in 1997, continuing a four-year-trend.
Not only is the state's crime rate climbing, but more Utahns on average are victims of crime.
Nationally, an average of 4,923 out of 100,000 are affected by crime. In Utah, the number is 5,661 people-- 13 percent higher than the national rate.
Utah was one of 15 states whose crime rates increased in 1997.
Florida had the highest rate at 7,272 crimes per 100,000 people. West Virginia was lowest with 2,469 crimes per 100,000 people. . .
In Salt lake City, 11,969 people out of 100,000 were victims of crime in 1997. .

http://www.saltlakechamber.org/relocation_info/religion.htm
Religion in Utah
There are more than 60 established religious groups practicing in Utah. Salt Lake City is the world headquarters of the Church of Jesus Christ of Latter-day Saints (the Mormons), however, all major faiths and denominations practice throughout the area.
Sixty-nine percent of Utah's population is Mormon (51 percent of Salt Lake County residents are Mormon) followed by Catholics, Protestants, and other religions such as Southern Baptists, Episcopalians, Methodists, Presbyterians and Jews.


پنجشنبه، 18 تير، 1383
دلمشغولی های ايرانی

کوه بايد فرو ريزد تا دره پر شود
اين جمله را که مي شنوي سئوالي برايت ايجاد ميشود . آيا کوهها فرو می ريزند؟ هرکسي به اين سئوال جوابي ميدهد –يکي ميگويد کوهها( اين عابدان خسته خواب آلود!) ساليان دراز است که محکم بر جاي خود ايستاده اند
- اميدي به فرو ريختنشان نيست. ديگري ميگويد کوهها عامل ثباتند –تو آنارشيست بي مصرف ميخواهي ثبات را بر هم زني؟!! آين يکي ميگويد کوهها( اين عابدان خسته خواب آلود!) فرو ميريزند اين سرنوشت ماست و من هم ميگويم کوهها با هم فرو ميريزند سلسله وار و در تمامي دنيا.
امآ بحث من در اينجا ضرورت فرو ريختن کوهها نيست . بحث من ساده است . به سادگي زندگي .

سکوت- فشار حلقه را بيشتر ميکند . اگر ساکت باشي و سکوت را بر گزيني فضاي زندگي ات محدود تر ميشود . تو فرياد ميزني تا فضايي براي زندگي خود فراهم آوري –اين که فرياد تو ميتواند و بايد کوهها را جابجا کند- بحث من نيست. تو فرياد ميزني تا از حريم انساني ات دفاع کني –تا از زندگي دفاع
کني- تا فضاي کافي براي فريادت ايجاد کني – تا امنيت کافي براي فرياد زدن را -بسازي .
امآ اين ايراني معامله گر وقتي وارد ميدان ميشود که مطمئن باشد که کوهها فرو ميريزند –معامله معامله است اگر قرار باشد که کوهها فقط انعکاس فرياد من را به خودم برگردانند –ديگر چه جاي فرياد زدن- از اين
ستون به آن ستون فرج است.

تا وقتي که تو سکوت ميکني اين غول سنگي بيرون آمده از دل کوه قدمي به جلو بر ميدارد و تو نيز عقب تر ميروي - آنقدر عقب ميروي تا از پشت به کوه ديگري برخورد کني – کوهها همه جا هستند –نوعشان فرق ميکند ولي همه کوه هستند –بعضي هم پوششي از خاک دارند و شايد درختچه هايي رنگشان را سبز کرده باشد ولي هنوز آنها را کوه مينامند. بدرون غار کوه پشت سر خود ميروي –هراسناکي خوف انگيز نابينيناييت در غار بي فروغ
نگرانت ميکند –همهمه هاي ناشناخته غار به وحشتت مياندازد . از غار بيرون ميآيي –ديگر در پناه غار پشت سر خود نيستي – بي پناه فرياد ميزني
–براي نفس فرياد –براي نفس زندگي –نه براي معامله با کوهها (اين عابدان خسته خواب آلود!).



دوشنبه، 15 تير، 1383
صمد در دلهای ما زنده است
صمد نميدانست که جاودانه ميشود. هميشه صمد را تصور ميکنم که دارد به بحث من با پوکو (دوست مکزيکي ام)گوش ميدهد. اگر برايش ميگفتي که سالها بعد يک ايراني و مکزيکي با هم بحث ميکنند و در مورد تو و اين موجب ميشود که داستان ماهي سياه کوچولو تو سنبل و رهنماي چپ مدرن باشد و جاودانه شود آنهم در دلهاي انسانهايي از سرتاسر دنيا و عجيب تر اينکه اين دوست مکزيکي بدون اينکه نام صمد و يا درونمايه کتاب ماهي سياه کوچولو را بشناسد –انيميشني ميسازد که بازگو کننده ماهي سياه (هاي) کوچولوست- صمد ميخنديد. هميشه صمد را با اين لبخند تصور ميکنم . صمد در قلب هاي ما زنده است.

انيميشن و مشخصات وبلاگ :
http://www.lagunanet.net.mx/pocho

بحث من و پوکو و متن انگليسي ماهي سياه کوچولو:
http://www.lagunanet.net.mx/pocho/writing.htm



پنجشنبه، 11 تير، 1383
حاشيه نويسی بر تاريخ
طوفان فرزندان ناهمگون ميزايد
زمان: 2 ميزان(مهرماه) 1301هجري شمسي برابر 7 صفر 1341 هجري قمري
مکان : تهران –ميدان بهارستان
"حسين" شاعر مشروطه خواه در اثر تيراندازي چند ناشناس بوسيله يک اسلحه مازور روسي به قتل ميرسد. قاتلين پس از ترور موفق به فرار ميشوند.
نقل از : روزنامه صور اسرافيل

زمان :مرداد ماه 1332
مکان: شهري کوچک در استانهاي شمالي ايران
حسين عضو يکي از اتحاديه هاي کارگري در گيلان در ميان تظاهرات اوباش و ارتشي هاي طرفدار شاه با سنگ به وسط عکس شاه ميزند .او در همان روز دستگير و سحرگاه اعدام ميشود.
نقل از روزنامه آژير وابسته به حزب توده ايران

زمان : 17 شهريور2537 برابر 17 شهريور1357
مکان: تهران ميدان ژاله
حسين جواني از محله جنوبي تهران با مشت گره کرده به مصاف نظاميان ميرود. گلوله يک ارتشي قلب تپنده اورا نشانه ميگيرد و در دم جان ميسپارد.
نقل از روزنامه آيندگان

زمان: 22 بهمن 1357
مکان: تهران- پادگان عشرت آباد
حسين جواني با سربند قرمز –اسلحه بدست بکمک دوستانش پادگاني را محاصره کرده اند . گلوله يک ساواکي از پشت او را بقتل ميرساند.
نقل از روزنامه کار –ارگان سچفخا



زمان : شهريور 1358
مکان: بانه – کردستان
حسين پيشمرگ کومله که جزو معترضين به حمله ارتش به کردستان بود و بعنوان اعتراض روي جاده دراز کشيده بود در اثر عبور تانک ارتشي به قتل ميرسد.
نقل از پيشمرگ ارگان کومله

زمان : مهر ماه 1359
مکان: ترکمن صحرا
حسين از رهبران ستاد خلق ترکمن در اثر حمله اوباش محلي بقتل ميرسد.
نقل از کار- ارگان سچفخا

زمان :30 خرداد 1360
مکان: تهران –خيابان انقلاب
حسين دانشجوي آذري در ميان ميليشياي مجاهدين است . گلوله تيربار يک پاسدار قلب او را سوراخ ميکند.
نقل از روزنامه مجاهد –ارگان مجاهدين خلق

زمان : تير 1378
مکان: تهران – پارک لاله
حسين دانشجوي اخراجي در اثر چاقوي گروه فشار زخمي ميشود. بدليل جراحات وارده در همان شب در بيمارستان فوت ميکند.
نقل از روزنامه پيام امروز

زمان: 16 آذر 1390
مکان: تبريز
حسين خبر نگار جوان در حين تهيه گزارش از تظاهرات جدايي طلبان مورد حمله پليس قرار ميگيرد و در اثرا ضربه مغزي در حالت کما جان ميسپارد.
نقل از آذر بايجان آزاد – ارگان جدايي طلبان آذري

زمان : 12 فروردين 1393
مکان: جاده اصفهان –شيراز
حسين عضو يک گروه راديکال سبز در اثر حمله به محموله سوخت هسته اي يک نيروگاه و آلودگي به راديو اکتيو پس از گذشت يک هفته در بيمارستان ارتش فوت ميکند.
نقل از نشريه سبز راديکال

زمان :11 ارديبهشت 1395 برابر سال 7004 تاريخ تمدني بين المللي
مکان: يکي از شهرهاي شمالي ايران
حسين رهبر اتحاديه کارگري کارگران که يک اعتصاب طولاني مدت را براي افزايش دستمزد و کاهش ساعات کار آغاز کرده است در اثر حمله گروه نئو نازي بشدت مصدوم ميشود . پزشکان اعلام ميکنند که احتمال مرگ او زياد است.
نقل از روزنامه صداي آنارشي




دوشنبه، 8 تير، 1383
حاشيه نويسي بر 18 تير:
سئوال و جواب!

آيا اصلاحات شکست خورده؟
من فکر ميکنم اصلاحات حتي به اهداف سياسي خود نزديک هم نشد. مشکل اصلي اصلاحات اين بود که نه توده مردم آنرا جدي گرفتند و نه اصلاح طلبان – ظاهرآ فقط رضا پهلوي آنرا جدي گرفته بود. ولي نکته اصلي اينست که رفرم ها هميشه نشانگر ضرورت تغيير هستند و همواره قبل از احتمال وقوع انقلابات از طرف افرادي از درون حکومت شروع ميشوند تا به درست و يا به غلط جلوي هزينه انقلاب را بگيرند(مثل انقلاب سفيد). در طول تاريخ رفرم در واقع نشانگر ضرورت وجودي تغيير در يک سيستم سياسي و اجتماعي است . اگر رفرم موفق باشد ميتواند انقلاب را منتفي کند و اگر موفق نباشد خللي در مفهوم ضرورت تغيير بوجود نميآورد و هنوز دلايل تغيير درجاي خود باقي است حکومت ها نيز يا با سرکوب اين ضرورت را منتفي ميکنند و يا انقلاب اين ضرورت را محقق ميکند.

آيا اميد ديگري به اصلاحات نيست؟
جواب اين پرسش را مردم ايران با رويگرداني تام و تمام خود از اصلاح طلبان داده اند. اگر بخواهم کاملآ بي طرفانه قضاوت کنم جنبش اصلاح طلبان به رهبري خاتمي از نظر سياسي کاملآ شکست خورده است. شايد از نظر خود اصلاح طلبان دستاوردهايي فرهنگي داشته است ولي از نظر سياسي يک جنبش شکست خورده است.

آيا مردم بدرستي از اصلاحات و اصلاح طلبان حمايت کردند؟
مردم باندازه اعتقادشان به اصلاحات براي آن هزينه کردند نه بيش از آن و نه کمتر از آن.از نظر من مانند تمام اصلاحات در سرتاسر دنيا جنبش اصلاح طلبي ايران حرکتي از درون حاکميت و از بالا است و به اين واسطه مکانيسم هاي سياسي و هوشمندي اصلاح طلبان است که ميزان دستاوردهاي آنرا مشخص ميکند و نه حمايت مردمي. مشخصه متفاوت اصلاحات از انقلاب همين ويژگي آنست که اصلاح طلبان داخلي آنرا نفهميدند و بدنبال حمايت تمام عيار مردمي بودند. شما نميتوانيد از تاکتيک هاي انقلاب مثل اعتراضات دانشجويي استفاده کنيد ولي راديکاليسم آنرا کنترل کنيد –اين روش في نفسه متناقض و بسيار پارادوکسيال است. با شروع اين روش حرکتهاي دانشجويي راديکاليزه ميشود و تعريف خط قرمز براي آن ناشي از بي سوادي و ناداني اصلاح طلبان داخلي بوده است.

آيا اصلاحات واقعي بود و يا خيمه شب بازي حکومت براي سرگرم کردن مردم بود ؟
بنظر من ضرورت اصلاحات و تغيير هاي جزئي از طرف شوراي امنيت ملي تشخيص داده شده بود تا موجب استحکام حاکميت شود ولي تبعات اين حرکت از طرف آنان قابل پيش بيني نبود. نميتوان آنرا فقط خيمه شب بازي ناميد ولي در مراحل آغازين حرکتي از پيش تعريف شده و کاملآ کنترل شده بود.


نتيجه گيري!

مارکسيسم بهترين ابزار اجتماعي براي تبيين اجتماعي -سياسي يک اجتماع خاص است ولي مارکسيسم يکي از ابزارهاي تغيير جهان نيز هست . ماهيت تبييني مارکسيسم را معمولآ روشنفکران بعهده ميگيرند ولي ماهيت تغييري آن بيش از همه بعهده طبقه کارگر است. بدين واسطه تکليف سوسياليزم در ايران را طبقه کارگر روشن ميکنند و نه جامعه روشنفکري. اگر طبقه کارگر ايران توان سازماندهي خود را داشته باشد و اگر ضرورت اعتقاد به سوسياليزم را درک کند -حتي اگر تمام هويت روشنفکري ايران بدامان ايالات متحده پناه ببرد بازهم -سوسياليزم راه خود را مي يابد. اين موضوع را به اين دليل عنوان کردم تا نشان دهم هرچند روشنفکران تآثير بسزايي در روند تحولات اجتماعي دارند ولي تکليف سوسياليسم را طبقه کارگر مشخص ميکند.

آيا طبقه کارگر ايران به اين باور رسيده است؟ از نظر من اين باور در حال شکل گيري است ولي ضرورتآ امروز- روز اين باور شکل خود را نيافته است
تمام فرآيندهايي که ميتواند به شکل گيري اين باور کمک کند ماهيتي انقلابي و تمام فرآيندهايي که در مقابل آن قرار ميگيرد ماهيتي ارتجاعي و ضد انقلابي دارد.

حال من چند سناريو را بررسي ميکنم:

فرض کنيم که ايالات متحده به ايران حمله کند و سرباز آمريکايي ايران را به تصرف در آورد.مسلمآ اين فرآيند ماهيتي ارتجاعي دارد.

سناريو ديگر شروع يک انقلاب با تآکيد بر روي آزادي و لاييسم . با توجه به اينکه پس از اين نوع انقلاب طبقه کارگر آزادي عمل بيشتري براي تشکيل اتحاديه ها و سنديکاهاي خود مي يابد پس اين فرآيندي رو به جلو ميباشد.

سناريو ديگر وقوع انقلاب و مصادره آن توسط نيروهاي دست راستي مثل سلطنت طلبان و نژاد گراها و ملي گرايي دو آتشه است .از نظر من اين حرکت هم حرکتي رو به عقب و ارتجاعي است و عدم وقوع آن بهتر از وقوع آنست.

سناريو ديگر تثبيت شدن وضعيت فعلي است که با توجه به روند اضمحلالي که در ج.ا. شروع شده و با توجه به شکل گيري رو به رشد طبقه کارگر -برگ برنده چپ در مواجهه با عنصر زمان است.

من سناريوي انقلاب سوسياليستي را در شرايط فعلي امکان پذير نميدانم.




شنبه، 12 اردىبهشت، 1383
اول ماه مه عيد سراسری کارگران جهان مبارک باد
سرود انتر ناسيونال

بر خيز، اي داغ لعنت خورده،
دنياي فقر و بندگي!
جوشيده خاطر ما را برده
به جنگ مرگ و زندگي.
بايد از ريشه بر اندازيم
کهنه جهان جور و بند،
آن گه نوين جهاني سازيم،
هيچ بودگان هر چيز گردند.

روز قطعي جدال است،
آخرين رزم ما.
انترناسيونال است
نجات انسان ها.

بر ما نبخشد فتح و شادي
خدا، نه شاه، نه پارلمان.
با دست خود گيريم آزادي
در پيکارهاي بي امان.
تا ظلم را از عالم بروبيم،
نعمت خود آريم به دست،
دميم آتش را و بکوبيم تا وقتي که آهن گرم است.

روز قطعي جدال است،
آخرين رزم ما.
انترناسيونال است
نجات انسان ها.

تنها ما توده جهاني،
اردوي بيشمار کار،
داريم حقوق جهانباني،
نه که خونخواران غدار.
غرد وقتي رعد مرگ آور
بر ره زنان و دژخيمان ،
بر ما سراسر عالم تابد خورشيد نور افشان.

روز قطعي جدال است.
آخرين رزم ما.
انترناسيونال است
نجات انسانها.


اينهم يک ترجمه ديگر:


سرود انترناسيونال

اوژن پوتيه

برخيز اي داغ لعنت خورده دنياي فقر و بندگي
شوريده خاطر ما را برده به جنگ مرگ و زندگي
بايد از ريشه براندازيم كهنه جهان جور و بند
و آنگه نوين جهاني سازيم هيچ بودگان هرچيز گردند

روز قطعي چدال است آخرين رزم ما
انترناسيونال است نژاد انسانها (2)

برما نبخشند فتح و شادي خدا، نه شه نه قهرمان
با دست خود گيريم آزادي در پيكارهاي بي امان
تا ظلم از عالم بروبيم نعمت خود آريم به كف
دميم آتش را و بكوبيم تا وقتيكه آهن گرم است

روز قطعي چدال است آخرين رزم ما
انترناسيونال است نژاد انسانها (2)

تنها ما توده جهانيم اردوي بيشمار كار
داريم حقوق جهانباني نه كه خونخواران غدار
غرد وقتي رعد مرگ آور بر رهزنان و دژخيمان
در اين عالم بر ما سراسر تابد خورشيد نور افشان

روز قطعي چدال است آخرين رزم ما
انترناسيونال است نژاد انسانها (۲)


نوشته چه گوارا درتاريخ: ۸/۱۲/۱۳۸۳ ۰۱:۴۹:۰۰ بعدازظهر

|

    


جمعه، 14 فروردين، 1383
احزاب و گروه هاي سياسي در ايالات متحده آمريکا- قسمت اول و دوم

حزب دموکرات: Democratic Party (DNC)
حزب دموکرات يکي از دو حزب سياسي مهم در آمريکاست . حزب دموکرات از فراکسيون هاي متفاوتي تشکيل شده که فراکسيون هاي اصلي آن از چپ به راست به قرار زير است!

1-سوسيال دموکرات هاي چپ مثل باربارا لي- دنيس کوکنيچ و انجمن مترقي کنگره
Barbara Lee, Dennis Kucinich and the Congressional Progressive Caucus

2-سنت گرا هاي ليبرال مثل هيلاري کلينتن و تد کندي
Hillary Clinton, Nancy Pelosi and Ted Kennedy

3-راست ميانه مثل جو ليبرمن و اتحاد سگ هاي آبي در کنگره و شبکه جديد دموکراتها
,the Congressional Blue Dog Coalition
New Democrat Network وJoe Lieberman

4- راست محافظه کار
Evan Bayh, Dick Gephardt, Tom Daschle


حزب جمهوري خواه: Republican Party (RNC)
حزب جمهوري خواه نيز يکي از دو حزب سياسي مهم در آمريکاست . حزب جمهوريخواه نيز از فراکسيون ها و قطب هاي متفاوتي تشکيل گرديده که از راست به چپ از قرار زير است!

1- محافظه کاران سنتي مثل جورج دبليو بوش- و کلوپ رشد
George W. Bush, Denny Hastert, Bill Frist وClub for Growth

2-راست مذهبي مثل فدراسيون ملي مجمع جمهوري خواهان و ائتلاف مسيحيان
Trent Lott, John Ashcroft
, National Federation of RepublicanAssemblies
Christian Coalition Theو

3- ميانه روها و مدرنيست هاي قديمي شعبه نيکسون –راکفلر مانند کولين پاول و جريان مشارکت جمهوريخواهان و کميته اصلي جمهوريخواهان
Colin Powell, George Pataki, the Republican Main Street Partnership, the Republican Leadership Council
Republican Mainstream Committee The و

4- آزاديخواهان مثل رون پال و کميته آزادي جمهوريخواهان
Ron Paul and the Republican Liberty Caucus

ساير احزاب
توضيح : در انتخابات قبلي آمريکا ساير احزاب مجموعآ حداکثر 7 درصد راي ها را دارا ميباشند.

احزاب سبز(براي شناسايي مواضع و طيف هاي مختلف سبز به مقاله انديشه سبزها در همين بلاگ مراجعه شود):

حزب سبزهاي ايالات متحده Green Party of the United States (Green Party)
اين حزب از احزاب محيط زيست گرا مانند احزاب اروپايي محيط زيست گرا ميباشدEuropean Greens . اين حزب بدليل اينکه در انتخابات سال 2000 رالف ندرRalph Nader را بعنوان کانديد معرفي کرد از طرف ليبرال دموکراتهاي حزب دموکرات مورد انتقاد قرار گرفت. اين حزب بشدت در بين آمريکاييان در حال گسترش است و در آينده ايالات متحده نقش مهمي بازي خواهد کرد.

حزب سبزهاي سبز ايالات متحده آمريکاThe Greens/Green Party USA (G/GPUSA)
اين حزب سبز داراي عقايد چپ تر در مورد مسائل اجتماعي است و بسياري از عقايد آن نزديک به عقايد کمونيستي و همچنين سبزهاي اکولوژيست راديکال است. اين حزب نيز از رالف ندر پشتيباني ميکند و با حزب سبزهاي ايالات متحده همکاري کاملي را دنبال ميکند.

حزب ناسيونال سوسياليست آزاديخواه سبز آمريکا Libertarian National Socialist Green Party
اين حزب يک حزب نازي تمام عيارولي تآديب شده است! ظاهرآ بايد از احزاب سبز طرفدار تصفيه نژادي واکو فاشيستي باشد ولي اعلام ميکند که اينطور نيست. بهر حال من از عقايد اين حزب سر در نياوردم اگر دوستان توانستند از روي لينک سر دربياورندکه اينها چه مي گويند به من هم بگويند!


احزاب ماري جوانا!!!:

حزب ريشه سبز آمريکا Grassroots Party
اين حزب از نظر اعتقادي از احزاب سبز ميباشد ولي بروي مسئله قانوني کردن کشت ماري جوانا و حشيش متمرکز است. اين حزب در واقع شاخه مينوسوتا از حزب ليبرال است.

حزب ماري جوانا(علف) Pot Party
اين حزب فقط تاکيد بر قانوني کردن کشت ماري جوانا دارد. اين حزب سعي در برقراري ارتباط با سياستمداران آمريکايي خصوصآ پارلمان ايالات متحده آمريکا داردUSA Parliament.

حزب ماري جوانا ايالات متحده U.S. Marijuana Party
اين حزب نيز فقط تاکيد بر قانوني کردن کشت ماري جوانا دارد .


****هدف احزاب طرفدار کشت ماري جوانا پايان دادن به جنگ ماري جوانا در آمريکا و ناتوان کردن مافياي مواد مخدر در آمريکاست .




احزاب صلح طلب:

حزب صلح و آزادي Peace & Freedom Party
اين حزب در سال1960 بعنوان يک حزب چپ گراي مخالف جنگ ويتنام بوجود آمد.اين حزب از مارکسيست لنينيست ها- تروتسکيست ها و چپ گرا هاي غير کمونيست تشکيل شده است.

حزب طرفداران صلح طلب ايالات متحده U.S. Pacifist Party
حزبي کاملآ طلح طلب که براي کاهش بودجه نظامي آمريکا به ميزان صفر تلاش ميکند. اين حزب داراي اعتقادات چپ بوده و مخالف تسليحات اتمي است. اين حزب مدتي است سياست سکوت را در پيش گرفته.

حزب متحد صلح Pansexual Peace Party !
اين حزب نيز داراي عقايد چپ بوده ولي خود را خيلي جدي فرض نميکند. وبلاگ اين حزب هميشه داراي يک مقاله کوتاه ولي خيلي تند بر عليه ليبرالها است.
---------------------------------------------------------------------

احزاب ليبرال :

حزب ليبرال( آزاديخواه) Libertarian Party
اين حزب را نه ميتوان چپ و نه راست ناميد. اين حزب به آزادي هاي تمام عيار فردي معتقد است ( آزادي مواد مخدر- آزادي ازدواج هم جنس بازان – آزادي انتخاب –آزادي آموزش خانگي (بجای مدرسه)– ضد کنترل اسلحه و ضد ماليات و....) اين حزب به آزادي کامل اقتصادي معتقد است و ضد قوانين حد اقل دستمزد است. . رون پاولRon Paul که هم اکنون در حزب جمهوري خواه است در 1988 رياست اين حزب را بر عهده داشت و همچنان ارتباط خود را با اين حزب(ليبرال) را دارد.

حزب نور آمريکا Light Party
اين حزب از احزاب ليبرال محسوب ميشود و به حزب سبزها نزديک است. بنظر ميرسد که نوعي حزب ليبرال با ريشه يهودي است .

حزب کارگر Labor Party
حزبي ليبرال است که از چند اتحاديه کارگري تشکيل ميشود. اين حزب مخالف هردو حزب جمهوريخواه و دموکرات است و معتقد است که اين دو حزب حقوق کارگران را ضايع ميکنند. اين حزب نوعي حزب ليبرال کارگري است.

حزب چند سرمايه داري Multicapitalist Party
شعار اين حزب "سرمايه داري براي تمام مردم به تساوي " است.ولي هرگز مفهوم اين شعار را توضيح نميدهد. عمومآ از احزاب ليبرال محسوب ميشود و موافق آزادي هاي فردي است و معتقد است يک همه پرسي در مورد برسميت شناختن آزادي هاي فردي بايد برگزار شود.



احزاب اصلاح طلب:

حزب اصلاح طلب Reform Party
اين حزب توسط يک ميلياردرآمريکاييRoss Perot حمايت ميشود و داراي عقايد مستقل است. در انتخابات 2000از جورج دبليوبوش حمايت کرده و اين حزب ضد کنوانسيون هاي اقتصادي گات و نفتا ميباشد.( اصلاح طلب جمهوري خواه)


حزب اصلاح طلب آمريکا American Reform Party
حزب اول آمريکا America First Party
اين احزاب مشوق سنن خانوادگي- آيين ها- مسئوليت پذيري –قانون گرايي و حقوق عمومي انساني و استقلال و رشد اقتصادي است. اين احزاب از نامزدي رالف ندر Ralph Nader از حزب سبزها در انتخابات سال 2000 دفاع کردند. (اصلاح طلب چپ)

حزب تحريم Prohibition Party
اگر شما اصلاح طلب ومحافظه کار هستيد و مشروبات الکلي نمی نوشيد به اين حزب بپيونديد! اين شعار حزب است. اين حزب از جمع شدن افراد مافوق محافظه کارمسيحي – ضد آزادي مواد مخدر و ضد کمونيست تشکيل شده است .(اصلاح طلب راست)

سومين حزب The Third Party
حزبي است که بنا را برهمکاري با تمام احزاب ديگر گذاشته و ميانه رو است و هدفش ايجاد اتحاد در آمريکا در قرن 21 است.(اصلاح طلب پست مدرن!!!)


احزاب مذهبي :

حزب ميراث آمريکا American Heritage Party
يک حزب دست راستي بسيار مذهبي است که موافق اداره امور بر اساس کتاب مقدس ميباشد. اين حزب از احزاب بنياد گراي مسيحي است. البته اين حزب بسمت تمايلات محافظه کار ملي در حال حرکت است. ( يک چيزي مثل ملي مذهبي هاي خودمان ولي مسيحي)

حزب مسيحيان فالانژيست آمريکا Christian Falangist Party of America
اين حزب شاخه آمريکايي حزب فالانژيست لبنان ميباشد Lebanese . اين حزب معتقد است که نيروهاي اهريمني ميخواهند تمدن مسيحي غرب را نابود سازند . امآ اين نيروهاي اهريمني کدامند؟ اسلام راديکال- سوسياليزم- کمونيزم- نئو نازي ها- فراماسونها- طرفداران سقط جنين- رفاه طلب ها- طرفداران حقوق هم جنس بازان و نويسندگان داستانهاي پورنو!



احزاب دست راستي افراطي :

حزب نازي آمريکا American Nazi Party
اين يک حزب نازي با استفاده از يونيفرم و صليب شکسته است. اين حزب از فاشيستها- نژادپرستان سفيد پوست و ساير نژادپرستان دو آتشه با تاکيد بر نژادآريايي تشکيل شده است. هدف اين حزب تشکيل يک جمهوري آريايي از سفيد پوستان وغير سامي ها از نژاد اروپايي است. اين حزب از اخراج يهودي ها و غير سفيد پوستان از تمامي مشاغل دولتي و خدماتي و نهايتآ اخراج آنها از ايالات متحده آمريکا تآکيد دارد.

حزب فالانژيست آمريکا American Falangist Party
اين حزب طرفدار عقايدآخرين ديکتاتور اسپانيا فراسيسکو فرانکو ميباشد.عقايد فرانکو مخلوطي از عقايد فاشيستي – ملي گرايي افراطي و محافظه کاري کاتوليک مسيحي است. اين حزب مخالف فرهنگ مادي- بدنبال لذت زودگذر - خودپسند و نفساني فرهنگ آمريکاست.

حزب دلاوران(کوکلاس کلان) Knights Party
اين حزب معتقد به برتري نژاد سفيد –ضد يهودي-ضد کاتوليک است و به KKK معروف است . اين حزب ترور هاي زيادي را در ابتدا در جنوب آمريکا انجام داد ولي در طي 40 سال گذشته اين حزب طرفدارانش را از دست داده است.

حزب آمريکا American Party
حزبي بسيار محافظه کار و کوچک است که موافق داشتن اسلحه – ضد ماليات و مخالف فدراليزم در آموزش و پرورش –مخالف سازمان ملل –مخالف کمونيزم و سوسياليزم است و مخالف سرسخت قوانين مربوط به حفظ محيط زيست است! و شديدآ از لغو نفتا( قرارداد تجاري با مکزيک) پشتيباني ميکند.اين حزب همچنين مخالف قوانين حد اقل دستمزد است.
---------------------------------------------------------------------

مابقي احزاب آمريکا شامل احزاب قانون گرا – احزاب ناسيوناليست و احزاب چپ را در فرصت بعدي معرفي خواهم کرد و در نهايت تحليل خودم را از اين تحقيق خواهم نوشت.

دوستان گرامي لطفآ اگردر مورد معادل يابي ها اشتباهي رخ داده ذکر نماييد.


سه شنبه، 11 فروردين، 1383
من و سينما
اين مطلب را به بهانه خواست دوستي مينويسم که در جريان بحث سينمايي – وبلاگي شبح از من خواسته بود برايش چند فيلم خوب رامعرفي کنم.
راستش نسل ما نسل سينما روهاي حرفه اي بوده است ولي سينما رو هايي که آنقدر ها سينما را جدي نميگرفتند و يا جدي گرفتن سينما رااز جواني شروع نکردند بلکه از ميان سالي شروع کردند.
من خيلي دير فهميدم که سينما خيلي جدي تر از آنست که من فکر ميکنم. شروع آن با فيلم سه اپيزودي " دستفروش" کار محسن مخملباف بود. شايد در حال حاضر بنظرم اين فيلم يک شاهکار نباشد ولي به من فهماند که سينما خيلي جدي است . قبل از آن من کارهاي بسيار خوبي از سينما گران خارجي و ايراني ديده بودم ولي اصولآ براي من سينما جدي نبود.
امآ در نسل قبل و بعد از ما اوضاع بگونه ديگري بود. نسل قبل از ما با آثار کلاسيک و بسيار تآثير گذار- سينما را شناخت و نسل بعد از ما تحت تآثيرمد جديد جدي بودن سينما پرورش يافت و فيلم ها را بسيار موشکافانه و آگاهانه نگاه کرد- البته بوجود آمدن ويدئو نيز تآثير خودش را داشته است.
من فيلم هاي زيادي ديده ام ولي بدليل ندانستن وزن هر اثر سينمايي در تاريخ سينما اهميت لازم را به ديدن آن نداده ام و ارتباط بين اسم فيلم و محتواي آن در ذهنم شکل خود را نيافته است. البته اين بدليل حافظه ضعيف هم هست ولي مثلآ در مورد رمان براي من اينگونه نيست. رمان را ميتواني با سرعت دلخواهت بخواني – سرعتي که در برخورد اثر هنري و ذهنيت تو به عنوان مخاطب نا خود آگاه انتخاب ميشود.
کنترل سرعت خواندن و امکان دوباره خواني يک جمله و سريع خواني جمله بعدي مهمترين پارامتر در تآثير گذاري بيشتر رمان و شعر نسبت به سينما است. حالا يکي مثل تارکوفسکي در سينما پيدا ميشود که آنقدر سرعت را کم ميکند که تآثير گذاري تضمين شود –البته کمي حوصله آدم سر ميرود- ولي فيلم هاي تارکوفسکي در ذهن مخاطب کاملآ حک ميشود.
مثلآ وقتي اسم " همه‌ي مردان رئيس جمهور" را ميبريد من ميدانم که فيلم را ديده ام ولي به ياد نميآورم که موضوع آن دقيقآ چي بود .تا کمي از موضوع نگوييد شکل داستان در ذهنم شکل خودش را نمي يابد.
شناخت سبک و گرايش فکري کارگردان- شناخت ژانر فيلم- دانستن سال و کشور توليد کننده وشناخت کارگردان هم سبک مهمترين تضمين در دريافت درون مايه يک فيلم خوب است. ديدن متوالي فيلم هاي يک فيلمساز ونه اتخاذ روش از هر چمن گلي نيز بسيار مهم است.


يكشنبه، 17 اسفند، 1382
8مارس روز جهاني زن گرامي باد
اين مطلب را بدر خواست ترانه مينويسم:

روز جهاني زن را در شرايطي گرامي ميداريم که در همسايگي ما افغانستان زنان به تازگي از زير يوغ رژيم زن ستيز طالبان رها شده اند و درزير يوغ رژيم شيعي –آمريکايي جديد به فعاليت بر عليه تبعيض ادامه ميدهند .اين روز را در شرايطي گرامي ميداريم که زنان عربي حوزه خليج فارس هنوز هم براي حق رآي و ايجاد شرايط برابر در حکومت هاي مردسالار عربي مبارزه ميکنند. روز جهاني زن را در شرايطي گرامي ميداريم که زنان همسايگان شمالي ايران در آسياي ميانه براي رهايي از چنگال مافياي تجارت فحشا مبارزه را شروع کرده اند. روز زن را در شرايطي گرامي ميداريم که زنان در همسايه غربي ما عراق هنوز داغدار کودکاني هستند که دولت بوش با بمب هايش آنان را به خاک و خون کشيده است . روز زن را در شرايطي گرامي ميداريم که واحدهاي پيشمرگ زنان کرد عراقي هنوز هم پيشمرگ دولت بوش هستند. روز زن را در شرايطي گرامي ميداريم که رژيم منفعت طلب پاکستان مجبور به پذيرش مواردي از حقوق زنان گرديده است.
و اما روز زن را در شرايطي گرامي ميداريم که همه يک صدا ميگويند انقلاب بعدي ايران انقلابي زنانه است.

کليپ ۸ مارس-آينه
http://www.ayene.com/8march/index.html

خشونت عليه زنان در کشورهای غربی-بی بی سی
http://www.bbc.co.uk/persian/news/story/2004/03/040304_shr-amnestywoman2.shtml

۸ مارس: تجمع در پارک لاله در اعتراض به خشونت عليه زنان-پيک ايران
http://web.peykeiran.com/net_iran/irnewsbody.aspx?ID=12568

٨ مارس روز برافراشتن پرچم آزادى زن عليه حکومت اسلامى- مهرنوش موسوی
http://m-mussavi.persianblog.com/

ويژه نامه ی ۸ مارس روز جهانی زن منتشر شد-دادامن
http://dadaman.5u.com/

قرار نبود در سال 1908 تظاهرات کارگری در میامی وفلوریدا به خاک وخون کشیده شود-آتش
http://atash3.blogspot.com/

عيد انقلابي زنان!- ضمير سرخhttp://redcat.blogspot.com/



پنجشنبه، 9 بهمن، 1382
هان به پای
با عرض معذرت از تمامي دوستاني که منتظر مقاله احزاب سياسي آمريکا بودند – متآسفانه فرصت نشد که
تحقيق را تکميل کنم .مي ماند براي آينده !

به مناسبت خيزش جديد کارگران ايران و کشته شده پنج کارگر در شهر بابک و همچنين به مناسبت سالگرد رستاخيز سياهکل اين فرياد رساي جوان سلحشور ايراني شعري از برتولد برشت را برايتان مي نويسم:

وچون انسان انسان است
نيازمند است به غذا –چاره چيست
وعده پوچ سيرش نميکند
وعده غذا نمي شود

پس چپ دو سه
ياله چپ دو سه
به پيوند به پايگاهت رفيق
به صفوف متحد کارگران
چون خود نيز کارگري

وچون انسان انسان است
نيازمند است همچنين به پوشاک
وعده پوچ نمي پوشاندش
حتي با بوق و کرنا

پس چپ دو سه
ياله چپ دو سه
به پيوند به پايگاهت رفيق
به صفوف متحد کارگران
چون خود نيز کارگري

وچون انسان انسان است
زير چکمه له شدن وسيله است
او نه کس را برده خود خواهد کند
نه شود برده کسي

پس چپ دو سه
ياله چپ دو سه
به پيوند به پايگاهت رفيق
به صفوف متحد کارگران
چون خود نيز کارگري

و چون کارگر کارگر است
بر او کسي آزادي نبخشد
رهايي پرولتاريا
از خود پرولتر است

پس چپ دو سه
ياله چپ دو سه
به پيوند به پايگاهت رفيق
به صفوف متحد کارگران
چون خود نيز کارگري


شنبه، 29 آذر، 1382
انديشه سبزها و چشم انداز آن
مقدمه :
انديشه سبزها يکي از جديترين رويکردي هاي انسان معاصر به جهان هستي است . رويکردي که در مراحل تکوين ايدئولوژيک قرار دارد . شايد انديشه سبزها از معدود تفکرات بشري است که قبل از نهايي شدن مراحل ايد ئولوژيکي طرفداران بسيار پيدا کرده است .طرفداراني با عملکرد هاي بسيار بسيار متفاوت – ازراديکال ترين تشکيلات چريکي گرفته تا راست گرا ترين سياستمداران امروزي . از معتقدان به دموکراسي پارلماني گرفته تا منتقدان معتقد به دموکراسي شورايي . در اين جا سعي خواهم کرد تا با برخوردي بدون پيش داوري هاي جزمي به يکي از بزرگترين انديشه هاي معاصرکه باوجود ناشناس ماندن تآثيرات شگرفي در مناسبات سياسي از خود بجا گذاشته است بپردازم . بي شک طيف هاي مختلف اين انديشه تآثيرات بسيار زيادي در مناسبات سياسي-اجتماعي و فرهنگي 100 سال آينده بشرخواهند گذاشت.

اين مقاله با استفاده از متن پنج قسمتي با عنوان " جهان بيني سبز" از امير مومبيني –عضو حزب سبزهاي ايران و مقايسه تطبيقي با کتاب فلسفه و انديشه سياسي سبزها نوشته پروفسور اندرو دابسون و از فعالين احزاب سبز در اروپا و ترجمه محسن ثلاثي تهيه شده است . هدف از اين مقاله آشنايي هموطنان عزيز با طيف هاي مختلف فکري در انديشه سبز و چالش مورد نظر بخش مهمي از سبزها با جهان سرمايه داري و همچنين کشورهاي سوسياليستي و بررسي اجمالي تحولات تاکنوني اين انديشه مي باشد.

توضيح : در ايران دو حزب سبزها وجود دارد که شايد هريک نماينده دو طرز تفکر از دو گرايش جهاني مي باشد . حزب سبزهاي که در خارج از ايران تشکيل شده و عضو شوراي ملي مقاومت مي باشد و حزب سبزهايي که در ايران وجود دارد و با حفظ يک فاصله کم ازجمهوري اسلامي سعي در رسيدن به اهداف خود دارد.

قسمت اول "جهانبيني سبز" بازگو کننده نظرات کلي سبزها و تضادها و بازخوردهايي است که سبزها نسبت به گرايشات فکري دارند- مي باشد:
از نظر سبزها وجود يک جنبش مستقل زنان خصو صآ در کشورهاي جهان سوم ضروري است . اين موضوع وقتي اهميت مي يابد که بدانيم يکي از شاخه هاي اصلي جريانات سبز فمينيسم-بومشناختي است .براي اهميت اين موضوع به نظرات دابسون بر ميگرديم:
ارزش هاي زنانه به خاطر حاکميت مردسالاري در تاريخ بشر بي ارزش شناخته شده اند و اين وظيفه فمينيست هاي بوم شناس طرفدار " تفاوت" است که ارزيابي دوباره و مثبتي از اين ويژگي ها به عمل آورند.... اين فيمينيستها خواستار ارزيابي دوباره و مثبتي از ويژگي هاي زنانه اند و ضرورتآ نمي خواهند ويژگي هاي مردانه از بين روند بلکه بيشتر به دنبال تعادل ميان اين دو ويژگي هستند.
در بخش بعدي سرمايه داري به چالش کشيده ميشود .چالشي بسيار ريشه اي (راديکال) که بازگو کننده نظرات گرايشات مطرح سبزها مي باشد. لازم به تذکر است که انتقاد سبزها از سرمايه داري (کاپيتاليسم) انتقادي بسيار راديکال است . اگر نگوييم که راديکاليزم آن به اندازه راديکاليزم انديشه مارکسيستي است –بدون هيچ شک و شبهه اي ميتوان گفت که انتقاد سبزها از سرمايه داري به اندازه انتقاد مارکس و مارکسيستها از سرمايه داري عميق است.
سبزها سرمايه داري را مظهر استثمار طبيعت ميدانند و معتقدند که سرمايه داري کره زمين را به کالا تبديل کرده است.
انتقاد از سرمايه داري در انديشه سبز تا بدانجا پيش مي رود که انتقاد ازجنبش سوسياليزم (چپ سرخ) را ميبايست در پرتو انتقاد از سرمايه داري بررسي نمود.از نظر سبزها- جنبش سوسياليستي بر آمده از عصر مدرنيته و صنعت است و مانند کاپيتاليسم مدافع رشد توليد و رفاه و رشد مصرف مي باشد . تضاد اصلي سوسياليزم با کاپيتاليزم در موضوع مالکيت ابزار توليد است و چپ ها در دفاع از منافع مردم از شيوه هاي ارضاي خواستهاي مصرفي استفاده ميکنند. در مورد نظريه ديا ليکتيک تاريخي انديشه سوسياليستي نيز سبزها مدعي اند که" سير ناگزيرتحول تاريخي " با "سيرسود انگيخته تاريخ" يکي انگاشته ميشود.

همانطور که مشاهده ميشود انتقاد سبزها از کاپيتاليزم بسيار ريشه اي و بنيادي است -بي دليل نيست که سرمايه داري غرب از انديشه سبز بنام "بنياد گرايي سبز" نام ميبرد و در مقابل گروهاي تندرو آن بيش از هر نوع نگرش بنيادگرايي عکس العمل هاي سرکوب گرانه نشان ميدهد. نکته بعدي انتقاد نه چندان سفت سخت سبزها از تمايلات سوسياليستي است .

باز هم مي بينيم که انديشه زيست بوم گرايي (اکولژيسم ) سبزها که معتقد به راديکاليسمي انقلابي در دفاع از اکولژي است در تمام دنيا بسوي زيست مداري سوسياليستي (-سوسيال- بيوسنتريزم) که مدافع راه حل هاي سوسياليستي براي مناسبات دروني جامعه بشري است پيش ميرود.

قسمت دوم –چهار گرايش سبز
قسمت دوم متن "جهانبيني سبز" به تفکيک انديشه هاي سبز مي پردازد و نگرش همفکران خود را نيز ذکر ميکند .هرچند اندرو دابسون تفکيک گروهاي سبز و نام گذاري سبز بر همه آنها را قبول ندارد و تفاوت مابين را تفاوت نوعي و نه درجه اي ميداند.
هدف اصلي جنبش سبزها دفاع از زيست بر کره زمين است که انسان بخشي از آنرا تشکيل ميدهد - بدينواسطه نام "جنبش سبز" گويا نيست و "جنبش زيست" نام بهتري براي آنست.

1- سبزهاي ميانه رو يا محيط زيست گرا (environmentalist):
سبزهاي طرفدار راه حلهاي مديريتي و معتقد به حل مسائل در چهارچوب سرمايه داري را محيط زيست گرا مينامند.
البته از نظر دابسون يا دابسو انديشه سبز يک انديشه کاملآ مستقل و يک جهان بيني کامل است که قابل جمع شدن با سرمايه داري نيست و از نظر او هرچند نظرات محيط زيست گرا ها تآثيرات مثبتي بروي زيست در روي کره زمين خواهد گذاشت ولي از ديد تئوريک بي ارزش مي باشد چون نه تنها با کاپيتاليزم قابل اختلاط است بلکه با هر نوع سيستم فکري مانند ديکتاتوري و ... قابل مخلوط شدن است .مثال مشخص دابسون در اين مورد مثال معروف باران اسيدي است . او ميگويد: محيط زيست گرا براي حل مشکل باران اسيدي نصب فيلترگاز کربنيک و... را روي دودکش ها پيشنهاد ميکند ولي زيست بوم گرا ها (اکولژيست ها) ميگويد باران اسيدي نشانه درک نادرست امکانات و يا الزامهايي است که در ذات همنشيني اجتماع موجودات زنده و غير زنده وجود دارد.

2-I- زيست بوم گرايي (ecology ism):
معتقد به راديکاليسمي انقلابي در دفاع از کل اکولژي در جهان هستي.

2-II- زيست مداري (bio-centerism):
معتقد به ارائه راه حل هاي سوسياليستي براي مناسبات درون جامعه بشري گرايش سوسيال بيو سنتريزم و يا جامعه گرايي زيستمدار است که معتقد به عدالت اجتماعي منطبق و هماهنگ با امکانات جامعه است.

گرايش هاي2-I &2-II با آنتي تزي و سرانجام سنتزي از گرايش محيط زيست گرا بوجود آمده است .محيط زيست گراها ميگويند که در چهارچوب جامعه موجود امکان انجام اصلاحات و اقدامات کافي براي تحقق هدفهاي زيست محيطي وجود دارد پس بايد در مبارزه قدرت شرکت کرد ولي گرايش انقلابي بوم گراها و زيست مدارها بر اين معتقد است که اگرچه اصلاحات مفيد و زندگي بخش است ولي بدون بازسازي شيوه توليد –نظام جامعه و نظم جهاني نمي توان مسائل فرا راه زيست را حل نمود و برنامه خود را بر اساس دو رکن تعادل طبيعي (هماهنگي بشر با ضرورتهاي زيستي ) و عدالت اجتماعي (بازسازي جامعه بر اساس سوسياليزم وانترناسيوناليزم ) قرار مي دهد.
سبز انقلابي معتقد است مبارزه با کاپيتاليزم فکري و فرهنگي "توده مردم مصرف زده" تعيين کننده پيکار سبز انقلابي است.
اين نوع گرايش هرچند بدليل مخالفت با مظاهر مدرن زندگي(افزايش ماليات خودروهاي شخصي-برچيدن نيروگاههاي اتمي –کاهش خودروهاي شخصي- تغيير مناسبات و پروسس هاي توليد صنعتي) نوعي نارضايتي در بين اقشار مختلف ايجاد ميکند ولي بدليل اينکه معتقد به" جنبش هدف" در مقابل"جنبش قدرت" است بادوري گرفتن ازقدرت سياسی استفاده از خواستهاي رفاهي مردم براي رسيدن به قدرت سياسي را مورد نقد قرار ميدهد.

3- اکو فاشيزم ((eco-fascism :
اکو فاشيزم جرياني است که ميکوشد حل مسايل زيستي را با تصفيه هاي ملی و نژادي و تآمين فضاي حياتي براي قبيله برتر گره بزند . اين گرايش تا بدانجا پيش رفته که ايدز را براي آفريقا لازم ميداند . از نظر آقاي اميرمومبيني و همچنين از نظر من اين گرايش بزرگترين و ترسناکترين خطر سياسي آينده جهان است.
بخش سوم" جهانبيني سبز" به اتخاذ موضع در مقابل ايالات متحده –شوروي سابق-چين و سوسيال دموکراسي آلمان مي پردازد و گزارش مفصلي از نابودي بزرگترين جنگلها در آفريقا و آمريکاي لاتين ميدهد . بنظر او انسان در شرايط فعلي از مرز سرخ زيست محيطي عبور کرده و اظهار نظر کاپيتاليستها که ميگويند" سبزها مبالغه ميکنند" يک دروغ بزرگ تاريخي است.

بخش چهارم بحثي بسيار ايدئولوژيک در مورد مصرف ميباشد .
با کمي جسارت ميتوان گفت در زمينه مصرف -"انسان کاپيتاليسم" موجودي وحشي و جانوران موجوداتي متمدنند.
مفهوم توليد مصرف:" مصرف" تبديل به کالايي شده است که براي رفع نيازمندي هاي سرمايه و سودسرمايه ميباشد ودر جهان فعلي "مصرف" نام ديگر بازار است . ماشين توليد سرمايه نه در خدمت سير کردن انسان بلکه در خدمت سير کردن "هيولاي مصرف" است امآ "سرمايه" ميداند که اگر "هيولاي مصرف" سير شود خود از ميان خواهد رفت پس هيولاي مصرف بايد سيري ناپذير بماند.

ودر انتهاي اين قسمت مفهوم جديد "رفاه" از ديد سبزها : مفهوم جديدي از "رفاه" بايد آفريده شود-تنفس هواي پاک-آشاميدن آب گوارا-شنا درآب زلال –کشاورزي بر زمينهاي بار آور-برخورداري از لايه محافظ اوزون و شناور بودن در درياي عظيم اکسيژن .

در بخش پنجم به ضرورت کنترل جمعيت پرداخته شده است و نگرش مذهبي که توليد مثل را الهي مي داند مورد انتقاد قرار گرفته است. طبق آمارهاي اثبات شده بين رشد جمعيت و تخريب محيط زيست نسبتي مستقيم بر قرار ميباشد . در اينجا نيز سوء استفاده سياسي فاشييستها از مفهوم کنترل جمعيت مورد نقد قرار گرفته است .

پانويس:
در اين مقاله سعي شد که با استفاده از کتاب فلسفه و انديشه سياسي سبزها نوشته اندرو دابسون و متن "جهانبيني سبز"آقاي مومبيني به بررسي تحولات انديشه سبزها بپردازم . در مقالات بعدي به موقعيت سياسي و بحثهاي پيراموني انديشه سبز خواهم پرداخت.




چهارشنبه، 12 آذر، 1382
نقل از سایت مانیها-سایت تخصصی شعر در ایران

http://www.maniha.com/
Elvard – Paul پل الوار
پل الوار Paul Elvard، در سال 1895 در «سن‌دني» به دنيا آمد. پس از پايان جنگ بين‌المللي اول به جمع طرفداران نهضت سوررئاليسم كه باني آن «آندره برتون» بود پيوست و در اينجا بود كه با «لوئي آراگون» شاعر معروف فرانسوي آشنا گرديد. پس از اينكه اعضاء طرفدار اين نهضت با هم اختلاف پيدا كردند و خود را از اين مجمع بيرون كشيدند او نيز از انجمن سوررئاليست‌ها جدا گرديد و مانند آراگون كه قبل ا زاو به كمونيست‌ها پيوسته بود به حزب كمونيست فرانسه ملحق شد. در طي جنگ دوم جهاني الوارو آراگون در رأس شاعراني بودند كه دليرانه براي حفظ وطن خود با آلمان‌ها مي‌جنگيدند و اشعار خود را به عنوان سلاحي در مبارزه با آلمان‌ها به كار مي‌بردند. پل الوار با اينكه از نهضت سوررئاليست‌ها كناره گرفته بود ولي هرگز از شيوه شعر سوررئاليسم روي نگرداند. وي به سال 1952 در شهر پاريس درگذشت. مجموعه اشعار او به ترتيب عبارتند از: پايتخت درد، زندگي بي‌درنگ، گل براي همه و جريان طبيعي.

آزادی
ترجمه : فرهاد والی
بر دفترچه ترانه هايمبر ميز، بر درختانبا نقشی بر شن، با نقشی بر برفنامت را خواهم نوشت
بر هر صفحه که می خوانمبر هر صفحه ی سفيدبرخاکستر کاغذها يا بر سنگ خوننامت را می نويسم
برعکسهای طلايیبر زره جنگجويانبر تاج هر شاهنامت را نوشتم
بر جنگل و صحرابر آشيانه و بر سرو کوهیبر انعکاس کودکی امنامت را نوشتم
بر مرمر شبهابرسفيدی نان روزهابر همه ی فصلهای موعودنامت را می نويسم
بر هر وصله آبی در آسمانهای سربیبر برکه در آفتاب پوسيدهبر آبراه زندگینامت را می نويسم
بر دشتها، بر افقبر هر بال هر پرندهبر آسياب سايه هانامت را نوشتم
بر هر وزش غروببر دريا، بر کشتی هابر کوهستان ديوانهنامت را می نويسم
بر جوش و خروش ابرهابر عرق طوفانبر بوی نا و انبوهی باراننامت را می نويسم
بر هر مساعدتبر پيشانی دوستانمبر هر دست کمکنامت را می نويسم
بر پنجره شگفتی هابر لبان شنوندهبه مراتب برتر از سکوتنامت را خواهم نوشت
بر بهشتهای بر باد رفته امبر فانوسهای دريايي مخروببر ديوارهای ياسنامت را نوشته ام
بر غيبت بی آرزوبر برهنگی تنهايیحتی بر قدمهای مرگهنوز نامت را می نويسم
بر سلامت بازگشتهبر خطر بيهودهبر اميد بی عداوتنامت را می نويسم
و با قدرت يک کلمهزندگی ام را دوباره باز می يابممن زاده شدم تا ترا بشناسمتا ترا نام دهمآزادیپل الوار


جمعه، 23 آبان، 1382
گوشه ای از يک نقد:


در اين شک نيست که نفس دولت اصولآ ماهيتی طبقاتی دارد ولی ماهيت طبقاتـی دولـــت سرمايه داری و يا ماقبل آن اثبات گر نياز به يک دولت اقتدارگرای سوسياليستی نيست. بحث اساسی ميزان اعمال قدرت دولت سوسياليستی است و تمام مکانيزم های کنترل از پايين انديشه چپ(که درهيچيـــک ازواقعآموجود های دولت سوسياليستی در سالهای اول بدليل نياز به تغييرروابط ساختاری وپس ازآن بد لــيل آسيب در زمان تصميم گيری و ايجاد کندی در توسعه اقتصادی اعمال نشد ) برای کنترل يک دولت بسيــــار مقتدر کافی نيست.

خلاف نظر بسياری نا کارآمدی اقتصاد سوسياليستی موجب فروپاشی پی در پی دولتـهای مذکــور نبود ولی اعمال قدرت بی رويه و سانتراليزم نامحدود و کنترل نشده موجب نارضايــتی عمومـی و فـروپاشی بلوک سوسياليستی شده است.
ارنستو چه گوارا


جمعه، 30 آبان، 1382
چشم انداز سوسياليزم مدرن
در اينجا مي خواهم گريزي به کتاب چشم انداز سوسياليزم مدرن نوشته آدام شاف –ترجمه فريدون نوايي و نشر آگاه داشته باشم .کتاب آدام شاف در سال 1988در آلمان به چاپ رسيده است وبا نگرشي ارو- کمونيستي (کمونيسم اروپايي ) مشکلات جنبش کارگري را(قبل از فروپاشي اتحاد شوروي) به چالش مي کشد. آدام شاف لهستاني تبار و ساکن آلمان است:

شاف در جايي مي گويد : معضل اساسي جنبش کارگري معاصر رنجوري و ضعف آنست که باعث مي شودجنبش نتواند به نحو شايسته اي به وظاعف پر اهميت خود در برابر جامعه عمل کند. .... مايلم اعتراف کنم که با تمام وجود سوسياليستي انقلابي هستم و هدفم از اين انتقادات تحکيم جنبش کارگري از طريق غلبه بر معايب و نقايص کنوني آنست.

در بخش اول اين کتاب ارزيابي جنبش کارگري در گذشته وحال را انجام مي دهد و با نگاهي از درون کشورهاي توسعه يافته به بررسي و نقد دوران ماقبل و ما بعد استالين مي پردازد و اينکار را در قالــــــب خاطرات ويا به تعبير آندره مالرو ضد خاطرات انجام مي دهد. در انتها گريزي به کاهش افکار عمومي به جنبش کمونيستي و اشاره به اثرات سوسياليزم در کشورهاي توسعه نيافته دارد که مانند بسياري از ارو کمونيست هاي اروپايي سوسياليزم را ضرورتي بعد از توسعه يافتگي مي داند .

در بخش دوم به انقلاب صنعتي دوم که در حال جايگزيني ماشين با قسمتي از فعاليتهاي فکري انسان است مي پردازد و از خود بيگانگي نوع جديد ايجاد شده توسط ماشين را منتج به بر قراري نوعي سوسياليزم تدريجي و غير قهر آميز مي داند. در انتها نيز گريزي به سوسياليزم آمريکاي جنوبي مي زند و بدون تحليل از آن عبور مي کند:

.....يکي از پديده هاي بسيار جالب در کشورهاي آمريکاي لاتين پيدايش ايدئولوژي الهيات رهايي بخش است که داراي ريشه عميق اجتماعي و به نحوي ارتدوکسی کاتوليک و مارکسيزم را به هم گره زده است که هم مي تواند براي واتيکان و هم براي جنبش مارکسيستي مسيله ساز شود.

در بخش سوم کتاب به بررسي تضاد هاي جديد ايجاد شده در درون کشور هاي توسعه يافته مي پردازد :

در هر حال واقعيت اين است که –خلاف آن چه به نظر ميرسد-درست در هنگامي که به علت ضعف و بحران کشور هاي سوسياليستي موجود از هر سو بانگ بر خاسته که مارکسيسم به مثابه تئوری و ايديولوژي دچار ور شکستگي شده است يکي از اساسيترين تزهاي مارکسيستي يعني ضرورت دگرگوني روبنايي اجتماعي به تبعيت از زير بنا آشکارا به اثبات مي رسد.بدون اينکه بخواهيم درباره ي چگونگي شکل آينده اقتصاد اين جوامع و ساختار طبقاتي آن به عنوان پي آمد انقلاب علمي-فني به بحث بپر دازيم مي توان با قطعيت گفت که انقلاب صنعتي معاصر که در برابر ديدگان ما دارد صورت مي گيرد در چهارچوب نظام اجتماعي کنوني فضاي کافي براي رشد و نمو در اختيار ندارد زيرا مناسبات توليدي حاکم (به ويژه با وجود مالکيت خصوصي) مانع شکوفايي کامل آنست.

در انتهاي کتاب با عنوان "پي نوشت" نامه آدام شاف را به نبيره اش در سال 2050 ميلادي مي بينيم و در انتها لطيفه اي روسي که خالي از انديشه نيست :

دبير کل خسته از کار روزانه –کار کردن واقعآ آسان نيست!- سر ميز تحريرش به خواب مي رود.غفلتا بيدار مي شود و لنين را روبروي خود مي بيند –زنده و سر حال (لنين سالهاست که ديگر در ميان ما نيست) لنين حي و حاضر در مقابل او ايستاده است .دبير کل بر آشفته مي پر سد "ولاديمير ايليچ چه مي خواهيد –چه بايد بکنيم ؟" لنين با تبسم مي گويد :مي خواهم وضعيت را با اعضاي دفتر سياسي بررسي کنم ولي بايد اطلاعاتم را تکميل کنم . لطفآ تمام اسناد حزبي بعد از مرگم را برايم بیاوريد.
بعد از مطالعه اسناد که بدرازا ميکشد لنين همه اعضا را جمع مي کند و نظرش را مي گويد:
"رفقا! من از وضعيت اطلاع يافتم.همه چيز را از نو شروع مي کنيم .فردا به زوريخ سفر خواهم کرد"

ارنستو چه گوارا


نوشته چه گوارا درتاريخ: ۸/۱۲/۱۳۸۳ ۰۱:۳۹:۰۰ بعدازظهر

|